|
سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود
شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
یادته یه روز بهم گفتی وقتی می خوای گریه کنی برو زیر بارون تا نامحرمی اشکاتو نبینه و بهت نخنده گفتم اگه بارون نمی بارید چی؟ گفتی محاله که چشمات ببارن و آسمون گریش نگیره ....گفتم وقتی گریه میکنم دوست دارم که تو کنارم باشی گفتی ای به چشم حالا من دارم گریه میکنم وبارون هم نمي باره و تو در آن دور دست ها داری به من میخندی
|
|





