تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

Emaile=kinglove_kinglove21@yahoo.com

آدم های بزرگ چی کاره بودند؟


شخصيت‌هاي نام‌آور دنیا چه كاره بودند؟

آيا تاكنون فكر كرده‌ايد شخصيت‌هاي نام‌آور دنيا كه همه آنها را مي‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترين‌هاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسياري از آنها شغل‌هايي داشتند كه هيچ ارتباطي با حرفه كنوني‌شان نداشت و بعضي ديگر به كارهايي آنچنان ابتدايي مي‌‌پرداختند كه برخي از ما انسان‌هاي گمنام و معمولي، انجام آن را دون شان خود مي‌‌دانيم.

(راد استوارت:) خواننده سرشناس انگليسي در هاي‌گيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامه‌فروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاه‌هاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار مي‌‌كرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر مي‌‌كرد و آواز مي‌‌خواند و پول جمع مي‌‌كرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد.

(مايكل دل:) موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد مي‌‌گرفت. او از اين تجربه‌اش به نيكي ياد مي‌‌كند و مي‌‌گويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران مي‌‌رفتم مي‌‌توانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار مي‌‌كرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد مي‌‌شد اهميت مي‌‌داد.

شون (ديدي) كومبز: هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه‌ پخش‌كن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نمي‌‌كرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.

(پول پوت:) كامبوجي قبل از اين‌كه يك خيانت‌كار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل مي‌‌كرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس مي‌‌كرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پول‌پوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سال‌ها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.

(اوپرا وينفري:) مجري سرشناس آمريكايي در (مي‌‌سي‌سي‌پي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي مي‌‌كرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او مي‌‌توانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيه‌كنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.

(تري هچر:) هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خاله‌اش مورد آزار قرار گرفت و به همين‌خاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگ‌تر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويق‌كننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول مي‌‌گرفت.

(آدولف هيتلر:) در كودكي به مدرسه كليسا مي‌‌رفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شب‌ها را در پانسيون مي‌‌گذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) مي‌‌كرد و كارت پستال مي‌‌كشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نمي‌‌شد شايد او يك نقاش شكست‌خورده مي‌‌شد.

ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت مي‌‌برد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.

(سيلوستر استالونه:) هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسي‌هايش مي‌‌گفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.

(دن براون) نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود.

(جنيفر لوپز:) مدتها قبل از آن‌كه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس ساده‌اي بر تن مي‌‌كرد و به دادگستري مي‌‌رفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.

(بنيتو موسوليني:) ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار مي‌‌كرد و داستان دنباله‌دار مي‌‌نوشت. يكي از داستان‌هاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقه‌اش را بيان مي‌‌كرد.

(فيدل كاسترو:) شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيم‌هاي مهم ليگ آمريكا بازي مي‌‌كرد ولي اين گفته اشتباه‌است. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار مي‌‌كرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاه‌هاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اين‌جاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.

(بيل گيتس:) در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.

(ويليام واتكينز:) رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار مي‌‌كرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج مي‌‌شدند باشد.

(بيل موري:) كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي مي‌‌ايستاد و شاه بلوط مي‌‌فروخت. او مدتي نيز پيتزا‌فروشي كرده است.

(راش ليمبو:) مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس مي‌‌زد.

(رابين ويليامز:) هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا مي‌‌كرد.

(تامي هيل فايگو:) از طراحان بنام و معروف لباس كه لباس‌هاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده مي‌‌شود، زماني كه هيچ فروشنده‌اي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازه‌اش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را مي‌‌فروخت.

(جري سينفلد:) كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ مي‌‌فروخت.

(دمي مور:) كه سال‌هاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار مي‌‌كرد.
(جنيفر انيستون:) پيش‌خدمت رستوران بود.

(براد پيت) شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل مي‌‌‌كرد.

(گارت بروكس:) چند ماه قبل از اين‌كه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمه‌فروشي بود.

(جك نيكلسون:) بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار مي‌‌كرد.

(استفان كينگ:) نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانش‌آموزان را تميز مي‌‌كرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد.

(هريسون فورد:) نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي مي‌‌آورد.

   

اشکی در گذر گاه تاریخ

 

ازهمان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ادم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخی دشمنی در خون شان جوشید ادمیت مرد گرچه ادم زنده بود !

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که   با شلاق وخون دیوار چین را ساختند ادمیت مرده بود! بعد دنیا هی پر از ادم شد واین اسیاب گشت وگشت قرن ها از مرگ ادم هم گذشت ای دریغ ادمیت بر نگشت!

قرن ما روز گار مرگ انسانیت است من که از پز مردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد  در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست و ندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست مرگ او از کجا باور کنم ؟  فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هر گز نرست .

فرض کن جنگل بیابان بود ا روز نخست ! در کویری سوت وکور در میان مردی با این مصیبانها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است.

   
 قصه ای كوتاه از زندگی پروفسور حسابی

J4p- مجموعه قصه های كوتاهی درباره بزرگان استان مركزی با عنوان «درد مشترك» به زودی منتشر خواهد شد.

این مجموعه شامل 8 داستان كوتاه به قلم «یوسف نیکفام» نویسنده اراکی است كه به زودی به همت انتشارات «نقش بیان» در تهران چاپ می شود. در این كتاب خوانندگان با قصه هایی از زندگی امیركبیر، ملااحمد نراقی، پروفسور حسابی، باقرخان فاریابی، ابراهیم دهگان، آقانورالدین عراقی، حسن فرید هزاوه و شكرالله روشن مواجه و با این شخصیت های معروف بیشتر آشنا می شوند. درد مشترک پس از سالها و پشت سر گذاشتن كش و قوس های فراوان، احتمالا در آذرماه منتشر خواهد شد.

داستان «خلوت» یکی از قصه های همین مجموعه است که به زندگی پرفسور «محمود حسابی» اختصاص دارد و توسط نویسنده کتاب در اختیار j4p قرارگرفته است.

 

 خلوت

ایرج از خواب كه برخاست، پدر رفته بود. همه‌ی اتاق‌ها را گشت. به همه جا سر كشید. كجا رفته؟ به دنبال چه كاری رفته؟ پیرمرد شب را به آرامی خوابیده بود. پیش از خواب با آن چشم‌های بسیار ضعیف، سوره‌ای از كتاب شریف را خوانده بود و خود را سپرده بود به دست رؤیاهای شیرین. رؤیاها با او چه كرده‌اند؟ چه گذشته بر پیرمرد؟

ایرج با خود اندیشید چه باید كند؟ كجا برود تا مگر اثری از پدر بیابد؟ سراغش را از كه بگیرد؟ چه كند تا شاید اثری از آن پیرمرد حقیقت جو بیابد؟ چه كند با روح بی قرار پدر؟ روح سرگردانی كه تشنه دانستن است و خدمت به مردم كشورش. نكند زبانم لال خدا نكند! در این سرمای سخت استخوان سوز چه چیزی او را وادار به رفتن كرده است؟ به كه بگوید؟

- پدر! این چه كاری است كه با من می ‌كنی؟

به اتاق خواهر نزدیك شد و به آرامی در زد.

- انوشه! انوشه جان! خواهرم بیداری؟

در باز شد و سپید پوشی چادر به سر لبخندزنان، صبح بخیر گفت.

- انوشه! پدر نیست. همه جا را گشته‌ام، همه‌ی اتاق‌ها را.

بغض سنگینی گلوی ایرج را گرفته بود.

- مادر هم می ‌داند؟

- چیزی به مادر نگفتم. نكند نگران شود.

- ایرج! شاید به مادر گفته باشد. نگران نباش.

- ایرج! ... انوشه! ...

این صدا، صدای مادر بود. ایرج و انوشه هر دو به طرف صدا رفتند.

- بچّه‌ها! صبحانه آماده است.

هر دو سلام كردند و نشستند پشت میز آشپزخانه.

- مادر! پدر را صدا نكردید؟

- دخترم! پدرت نماز را كه خواند، حركت كرد.

ایرج سكوتش را شكست.

- مادر! كجا رفت؟ به شما چیزی نگفت؟

- گفت می رود خلوت كند. ایرج چرا چیزی نمی خوری؟

- مادر! نگرانم.

- نگران چی؟ بد به دلت راه نده.

- پدر بی مشورت با من كاری نمی ‌كرد.

- خب. لابد این كارش مثل كارهای قبلش نیست.

- نگفت كجا می ‌رود؟

- نگفت كجا می رود؛ اما برای خلوت «محمود» چه جایی بهتر از زادگاه خانوادگی ‌اش. 

- مادر! من می ‌ترسم

- بچّه‌ها! ترس به دلتان راه ندهید.

- مادر! اگر صلاح می ‌دانید با انوشه به تفرش برویم.

- خلوت پدر را بهم نزنید.

 

***

خلوت زادگاه پدر، تفرش. حالی تازه، شعله‌ور در وجودش. ترنّم آوازی پیر و خسته در خلوت كوچه‌های تفرش. جستجوی سیـّد محمود برای یافتن آوازخوان. كجاست هسته‌ی پنهان این ترنّم مرموز؟ تمامی كوچه‌های تنگ و باریك تفرش سرشارند از نغمه‌های سحرانگیز آواز. این جسم پیر و فرتوت همراهی نمی كند با دل سیـّد. قلب را چه كند؟ نفس‌های عمیق و دردی جانكاه زیر قفسه‌ی سینه. خدایا این درد از من چه می ‌خواهد؟ نشانه‌ی چیست؟ خدایا اندكی تسكین! من به اختیار خود به تفرش نیامده‌ام.

خدایا! تو مرا كشاندی. پس خودت مرا همراهی كن. من كه توان چنین مسافرتی را نداشتم.

- صدیقه خانم! می ‌خواهم فردا را خلوت كنم.

- كجا؟

- به تفرش می روم. به بچّه‌ها بسپار مزاحم نشوند.

- توانش را داری؟

- به زودی بر می ‌گردم.

خدایا اندكی تسكین! خدایا اندكی فرصت! می ‌دانم آخرین روزهاست. خدایا تو خودت توانم ده! تنهاتر از طعم ترنّم آوازخوان پیر و خسته. پیری نابینا كه نی می ‌نوازد.

- چه می ‌كنی پیرمرد؟

- نی می نوازم و می ‌خوانم.

- آواز غمینی می ‌خواندی.

- تسكین دهنده‌ی دل بی قرار من است.

- خلوتم را بهم زدی ولی خوش حكایتی خواندی.حكایت نی و فراق و مثنوی.

- صدایت غریبه است. كه هستی؟

- سیّد محمود پسر معزالسلطنه‌ی تفرشی.

- پدر فیزیك ایران. آوازه‌ات همه جا پیچیده.

- بزن نی زن كه خوش می خواندی.

و باز ترنّم آوازی پیر و خسته و قدم‌های لرزان و خسته‌ی سیـّد محمود در كوچه‌های تفرش. هجوم تصاویر گذشته بر ذهن. كوچه‌های بیروت، كودكی و چهره‌ی مادر فداكارش «گوهرشادخانم».

آه! چه رنج‌ها و چه سختی ‌هایی. كودكی و آوار تنهایی و نبود پدر. پدر و اشرافیت پوسیده‌اش. حكم سفیری پدر در شامات و ضمانت قدرت او با تنها گذاردن خانواده در شهری غریب. روزهای سخت بی پناهی و تنهایی.

نمی خواست گذشته‌ی تلخ‌اش را مرور كند؛ امـّا مگر می شود خاطره‌ها را از ذهن زدود. هر بار به گونه‌ای باز می گردند.

زخم‌های روح هیچ گاه التیام نمی بخشند. فخر ایران باشی و همچنان رنجی غریب در گوشه‌ی قلبت مانده باشد. به خدا اگر ذرّه‌ای كینه از پدر در دل مانده باشد.

باید بخشود تا بخشوده شد. هیچ كینه‌ای در این روزهای آخر نباید در دل بماند. «جرس فریاد می ‌دارد كه بربندید محمل ها». خدایا! همین‌جا و در همین لحظه تمامی حقّ وحقوق دنیایی را بخشیدم؛ به امید بخشندگی ‌ات.

این نه منم كه می ‌بخشم. اوست كه می ‌بخشد. اوست كه می ‌خواهد. من كی ‌ام؟ حركت نامنظم ضربان‌های قلبش را حسّ كرد. موعد رفتن است و دل كندن. موعد خداحافظی است. درد شدید قلب او را از پا درخواهد آورد. خود را در خانه‌ی پدر دید.

- ایرج، انوشه! دیگر روزهای آخرست. این قلب كهنه و خسته‌ی من دیگر چموشی می ‌كند. خیالم از هر دو شما راحت است.

خدایا شكرت! راحت و سبك بارم... بچـّه‌ها! با خدا بمانید و خلق خدا... گریه می كنید؟... خوب گوش كنید... خانه پدری در تفرش... در آنجا به خاكم بسپارید...

   

سقوط انتونف سپاه اسلام


* وای بر ما  که خیلی  راحت با جون انسانها بازی می کنیم

*امسال ركورد داريم مي زنيم در سقوط هواپيما...

*آقایان اگه یه کم دیگه صبر کنن دیگه هوابیمایی نداریم که بخواد سقوط کنه!!!

((تعدادی عکس از سقوط انتونف سپاه اسلام))

در ادامه مطلب

   

دستگیر شدن زهره تقلبی.............


 

دستگیر شدن   زهره  تقلبی

در ادامه مطلب

   

تصاویر زیباترین مجری جهان


تصاویر زیباترین مجری جهان

    

تعدادی عکس از میترا طاهری

در ادامه مطلب

 

   

آخرین اخبار از زهرا امیر ابراهیمی


  آخرین اخبار از زهرا امیر ابراهیمی                

                            

متهم دستگیر شد/زهرا  امیرابراهیمی: با یک تئاتر برمی گردم

زهرا امیر ابراهیمی در سلامت کامل 

واکنش زهرا امیر ابراهیمی       

      در ادامه مطلب     



   
درباره وبلاگ
عشق يعني قطره را عاشق شدن، از نگاهِ اين و آن فارغ شدن عشق يعني دل به دريا دادن و توي متنِ زندگي صادق شدن عشق يعني عبور از مرزِ جان حُرمتِ بيچاره گان را پاسبان عشق يعني در گذرگاهِ زمان بهرهر اُفتاده اي، بگذرزِجان عشق يعني جاده اي بي انتها در وصال دوست حيحا زدن عشق يعني تکه سنگي خرد و ريز در سايش کوهها رسوا شدن عشق يعني سايباني سرد و خيس از طلوع خورشيد غافل شدن عشق يعني مغروق دري
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

golemohebat

امیر حسین صادقی

http://golemohebat.blogfa.com

اکسیر عشق

عشق يعني قطره را عاشق شدن، از نگاهِ اين و آن فارغ شدن عشق يعني دل به دريا دادن و توي متنِ زندگي صادق شدن عشق يعني عبور از مرزِ جان حُرمتِ بيچاره گان را پاسبان عشق يعني در گذرگاهِ زمان بهرهر اُفتاده اي، بگذرزِجان عشق يعني جاده اي بي انتها در وصال دوست حيحا زدن عشق يعني تکه سنگي خرد و ريز در سايش کوهها رسوا شدن عشق يعني سايباني سرد و خيس از طلوع خورشيد غافل شدن عشق يعني مغروق دري Emaile=kinglove_kinglove21@yahoo.com Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا