تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

Emaile=kinglove_kinglove21@yahoo.com

پس از مرگم ....


پس از مرگم نمیدانم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گشتاخ و بازی گوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته را آشفته تر سازد

تا بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

 دکتر علی شریعتی

                                                                                

   
هرکسی گمشده ای دارد                  و خدا گمشده ای داشت  



هر کسی دو تاست                      وخدا یکی بود



ویکی چگونه می توانست باشد        هرکسی به اندازه ای که احساسش کنند هست

 


وخداکسی که احسا سش کند نداشت 

        

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند



خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد      


و زیبایی همواره تشنه ی دلی است ک به او عشق ورزد ......

 دکتر علی شریعتی 

   

ای کاش فدک ...


ای کاش فدک این همه اسرار نداشت           ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا (س) این است        ای کاش در سوخته مسمار نداشت

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i16.tinypic.com/5z2ty8o.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

   

شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها و الها)


 

عالم  صدف است  و فاطمه گوهر او                    گیتی عرض است و فاطمه  جوهر او   

برفضل و شرافتش همین بس که ز خلق               احمد پدر است و مرتضی شوهر او

   

((حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه و اهل‏بيت علت آفرينش هستى ))

رسول خدا فرمود: هنگامى كه خداى تعالى حضرت آدم ابوالبشر را آفريد و از روح خود در او بدميد، آدم به جانب راست عرش نظر افكند، آنجا پنج شبح غرقه در نور به حال سجده و ركوع مشاهده كرد، عرض كرد: خدايا قبل از آفريدن من، كسى را از خاك خلق كرده‏اى؟ خطاب آمد: نه، نيافريده‏ام. عرض كرد: پس اين پنج شبح كه آنها را در هيئت و صورت همانند خود مى‏بينم چه كسانى هستند؟
خداى تعالى فرمود: اين پنج تن از نسل تو هستند، اگر آنها نبودند، ترا نمى‏آفريدم، نامهاى آنان را از اسامى خود مشتق كرده‏ام (و من خود آنان را نامگذارى كرده‏ام)، اگر اين پنج تن نبودند، نه بهشت و دوزخ را مى‏آفريدم و نه عرش و كرسى را، نه آسمان و زمين را خلق مى‏كردم و نه فرشتگان و انس و جن را.
منم محمود و اين محمد است، منم عالى و اين على است، منم فاطر و اين فاطمه است، منم احسان و اين حسن است، و منم محسن و اين حسين است. به عزتم سوگند، هر بشرى اگر به مقدار ذره‏ى بسيار كوچكى كينه و دشمنى هر يك از آنان را در دل داشته باشد، او را در آتش دوزخ مى‏افكنم... يا آدم، اين پنج تن، برگزيدگان من هستند و نجات و هلاك هركس وابسته به حب و بغضى است كه نسبت به آنان دارد. يا آدم، هر وقت از من حاجتى مى‏خواهى، به آنان توسل كن.
ابوهريره مى‏گويد، پيامبر اكرم در ادامه‏ى سخن فرمود: ما پنج تن كشتى نجاتيم، هركس با ما باشد، نجات يابد، و هركس كه از ما روگردان شود هلاك گردد. پس هركس حاجتى از خدا مى‏خواهد پس به وسيله‏ى ما اهل‏بيت از حضرت حق تبارك و تعالى مسئلت نمايد».
حقيقت آنست كه پنج تن مقدّس رمز خلقتند:
يا أحمَدُ! لَو لاكَ لَما خَلَقتُ الأفلاكَ، وَ لَو لا عَلِىُّ لَما خَلَقتُكَ، وَ لَو لا فاطِمَةُ لَماخَلقُتُكما.
اى احمد! اگر تو نبودى آسمان و زمين نمى‏آفريدم و اگر على نبود تو را نمى‏آفريدم و اگر فاطمه نبود شما را نمى‏آفريدم (يعنى شمايان رمز خلقتيد).
و فاطمه حوريّه‏اى بود كه چند صباحى لباس آدميان در بر نمود

شكرانه‏ى تولد حضرت زهرا (س)

 از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد كه: «لم صارت المغرب ثلاث ركعات و اربعا بعدها ليس فيها تقصير فى حضر و لا سفر؟»
چرا نماز مغرب سه ركعت است و نافله‏اش چهار ركعت كه در سفر و حضر تقصير در آن نيست؟
آن حضرت فرمود: «ان اللَّه عز و جل انزل على نبيه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لكل صلاة ركعتين فى الحضر فاضاف اليها رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لكل صلاه ركعتين فى الحضر و قصر فيها فى السفر الا المغرب و الغداه فلما صلى المغرب بلغه مولد فاطمه عليهم‏السلام فاضاف اليها ركعه شكراللَّه عز و جل فلما ان ولد الحسن عليه‏السلام اضاف اليها ركعتين شكر اللَّه عز و جل فلما ان ولد الحسين عليه‏السلام اضاف اليها ركعتين شكر اللَّه عز و جل فقال للذكر مثل حظ الانثيين فتركها على حالها فى الحضر والسفر.»
خداوند تبارك و تعالى همه‏ى نمازها را بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به صورت دو ركعتى نازل كرد. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم (به امر پروردگار) به همه‏ى نمازها به جز نماز مغرب و نماز صبح دو ركعت اضافه نمودند؛ كه در حضر به صورت تمام و در سفر به طور قصر خوانده شوند.
هنگامى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم مشغول برپائى نماز مغرب بود. فاطمه عليهاالسلام به دنيا آمد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم به شكرانه‏ى اين نعمت (و به امر پروردگار) يك ركعت به نماز مغرب اضافه فرمودند. پس چون حسن عليه‏السلام به دنيا آمد، دو ركعت ديگر (به عنوان نافله) به آن سه ركعت اضافه نمودند و زمانى كه حسين عليه‏السلام به دنيا آمد، به نافله‏ى مغرب دو ركعت ديگر اضافه فرموده و آن را شكرانه تولد آن حضرت قرار دادند

((‏نام گذارى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها ))

«تسميتها من عند ربّ العزة، شأن أبيها و بعلها و بنيها».
نام‏گذارى زهرا عليهالسلام است از طرف خداوند متعال مى‏باشد، همانند اسم‏گذارى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم، و على و حسن و حسين عليهم‏السلام؛ و همين مطلب دلالت دارد بر اينكه اين پنج نفر- در برابر پروردگار - از خود هيچگونه اختيارى ندارند، و تمام امورشان حتى انتخاب نامشان، مربوط به خداى متعال بوده، و به كسى در مورد آنان اجازه‏ى دخالت داده نشده است.
حضرت محمد بن عبداللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم هرگز مجاز نيست كه از جانب خود فاطمه و حسن و حسين عليهم‏السلام را نام‏گذارى كند. همچنين در اسم‏گذارى على بن ابى‏طالب كه مولود كعبه و خانه‏زاد خداست، پيامبر گرامى صلى اللَّه عليه و آله و سلم و ابوطالب را اختيارى نيست

((پیرامون اسامى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه ))

قال الصادق عليه‏السلام:
«لفاطمة تسعة أسماء عند اللَّه عزّ و جل: فاطمة والصديقة والمباركة والطاهرة والزكية والراضية والمرضية والمحدثة والزهراء ثم قال:...؛
حضرت فاطمه‏ى زهراء عليهاالسلام در پيشگاه خداوند نه اسم مخصوص دارد: فاطمه، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه، راضيه، مرضيه، محدثه و زهراء.»
حضرت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام يك نام رسمى داشت كه همان فاطمه مى‏باشد. اين نام را پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم هنگام تولد به امر خداوند براى دخترش برگزيد؛ لكن به تصريح امام صادق عليه‏السلام، فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام نه اسم مخصوص، در پيشگاه خداوند متعال دارد، لذا يكى از كنيه‏هاى آن حضرت «اُمّ‏الأسماء» است؛ يعنى بانويى كه اسامى فراوان دارد. و اين مطلب، دلالت بر عظمت روحى صديقه كبرى عليهاالسلام مى‏كند، زيرا حضرت فاطمه عليهاالسلام زن نمونه بودند. زن نمونه؛ يعنى انسانى كامل كه براى بشريت الگو و سرمشق مى‏باشد، لذا همه‏ى صفات عالى انسانى در صديقه‏ى طاهره عليهاالسلام جمع بود و ايشان در برابر هر صفت نيك، داراى لقبى خاص هستند. اين نه نام كه از شهرت والايى برخوردار است در فصل اول مورد بررسى و تبيين قرار مى‏گيرد.

((پيشينه‏ى تاريخى و موقعيت جغرافيايى فدك ))

 در زمان حضرت موسى عليه‏السلام مردى عابد و زاهد و متقى و دانشمند از خصصين آنحضرت بود و به او زاهد «ذرخا» مى‏گفتند. او صفات و فضائل حضرت محمد مصطفى صلى اللَّه عليه و آله را از او مى‏شنيد، و در دعا و اورادش آنحضرت را ياد مى‏كرد.
چون موسى عليه‏السلام از دنيا رفت آن مرد زاهد عبادت و رياضت خود را بيشتر كرد. او دائم به صحرا و بيابان مى‏رفت و خدا را عبادت مى‏كرد، تا به يك وادى بين مدينه و مصر رسيد كه آنجا را «مدائن الحكماء» مى‏گفتند و شتران حكماى مدينه در آنجا چرا مى‏كردند، و آن وادى نزديك مدينه بود و آب و درختى نداشت.
چون ذرخا به آنجا رسيد خوشش آمد و در همانجا به عبادت مشغول شد و معبدى بنا نمود و چاه آبى كند و پيوسته به مقالات موسى عليه‏السلام و تلاوت تورات و مدح و صفات محمد صلى اللَّه عليه و آله و مهر و محبت على عليه‏السلام كه در تورات مى‏خواند مشغول بود و علم هشت افلاك و رمل دانيال نبى را نيكو مى‏دانست. گاهى در اسطرلاب نظر مى‏داد و حكم مى‏كرد. در آن مكان از اعجاز محمد و على صلوات‏اللَّه‏عليهما و حرمت ذرخاء عابد چشمه‏ى پر آبى پديدار شد، و او آن را حفر كرد تا آب آن زياد شد. در آنجا زرع و آبادانى بنا نهاد، و عمارت ساخت و آبادى هر روز زيادتر مى‏شد تا آنكه از طرف زاهدان و عابدان و قبايل و عشاير روى به وى نهادند و در آنجا باغها و بستانها ساختند، و خانه‏ها و عمارتها بنياد كردند، و در اندك زمانى هشت قريه‏ى آباد شد و مردم از هر سو مى‏آمدند و همچنان اضافه مى‏شدند.
عمر زاهد به پايان رسيد در حالى كه فرزند و فرزند زادگان وى بسيار شده بودند. هنگام مرگ دستور داد تا صندوقچه‏اى از فولاد و قفل بى‏كليد و لوحى از طلا ساختند و با دست خويش وصيت نامه‏اى در آن لوح نوشت و آن را در آن صندوق نهاد و قفل بر او زد.
بعد به فرزندان خود وصيت كرد كه هزار و پانصد و پنجاه سال بعد از من پيامبرى پيدا مى‏شود كه نام وى محمد است و وصى و خليفه‏ى او پسر عموى اوست كه على نام دارد و داماد او است كه در تورات او را «ايليا» گويند كه شجاعى همچون او از آدم تا آخر دنيا پيدا نشود و بعد از محمد پيامبرى نباشد و بعد از على نيز وصى نباشد مگر از اولاد او. چون آنان پيدا شوند از قوم من يكى بر ايشان ايمان آورد و آنان را در خانه‏ى خود به مهمانى مى‏برد و در آن مهمانى از على معجزه‏اى ظاهر مى‏شود.
آن معجزه اين است كه انگشتر محمد در آن مجلس از انگشت وى به چاهى مى‏افتد و على آن را بدون آنكه به چاه رود بيرون مى‏آورد و همين صندوق را نيز از شما طلب كند. فورا صندوق را نزد وى بريد كه كليد اين صندوق انگشت مبارك اوست كه با انگشت خويشش آن را مى‏گشايد. وقتى شما اين معجزه را از وصى پيامبر عربى ببينيد همه بر دين وى درآييد كه اگر خلاف كنيد كافر از دين موسى مرده‏ايد و اين هشت قريه كه در تصرف داريد تسليم وى كنيد كه من آنها را فداى وى كرده‏ام.
اين را گفت و جان بحق تسليم كرد. آنان منتظر پيامبر آخرالزمان بودند تا آنكه يكهزار و پانصد و پنجاه سال از فوت ذرخا گذشت و آن بزرگوار عالم را به نور وجود خود منور گردانيد و آوازه‏ى معجزه او هر روز بلندتر گشت و كارش قوى‏تر شد تا آنكه مكه را در دست مشركان مكه گذاشت و به مدينه هجرت كرد.
روزى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با اصحاب خود از در خانه‏ى نواده‏ى بزرگ ذرخا عبور نمود. تا جمال رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله را ديد پرسيد: اين مرد چه كسى است؟ به او گفتند: واى بر تو! او را نمى‏شناسى؟ او پيامبر آخرالزمان است. چون پسر نام حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله را شنيد و دانست كه او نبى آخرالزمان است نعره‏اى زد و افتاد و بيهوش شد.
آنحضرت را از حال آن مرد با خبر نمودند. حضرت بازگشت و بر بالين او آمد. جوانى را ديد كه نور ايمان بر چهره‏اش نمايان بود. سر او را از زمين برداشت و بر زانوى مبارك خود نهاد و در آنجا نشست. چون قوم آن جوان اين خلق را ديدند جملگى از دل محب حضرت شدند و زارى كنان بر سر آن جوان و بر گرد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جمع شدند. چون آن جوان بهوش آمد و چشم باز كرد سر خود را كنار آنحضرت ديد و شهادت بر توحيد و نبوت و امامت على عليه‏السلام را بر زبان جارى كرد و مادر و پدرش اين قضيه را شنيدند و چيزى نگفتند.
پس برخاست و دست و پاى حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را بوسيد و با ياران ايشان مصافحه كرد و به خانه‏ى خويش رفت و هر چند پدر و مادرش او را دلالت كردند كه دست از اسلام بردارد سودى نبخشيد و او هر روز بخدمت حضرت مى‏رسيد. روزى به آنحضرت عرض كرد: يا رسول‏اللَّه، تمنا دارم دعا كنى كه پدر و مادرم اسلام را قبول نمايند. فرمود: من ايشان را بطلبم و اسلام را بر ايشان عرضه كنم. عرض كرد: يا رسول‏اللَّه، ايشان با شما عداوت دارند نه بنزد شما مى‏آيند و نه اسلام را قبول مى‏كنند. اگر اجازه دهى من مهمانى برپا كنم و شما را بطلبم. چون تشريف بياوريد شايد از بركت قدوم شما و از اثر ديدار شما نور ايمان در دل آنها اثر كند.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله قبول نمود. آن جوان به خانه رفت و اسباب مهمانى مهيا نمود و آنگاه سراغ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد. آنحضرت برخاست و با اميرالمؤمنين عليه‏السلام و جماعتى از خاصان صحابه به خانه‏ى آن جوان به مهمانى رفتند و ديدند درون خانه گنجايش آن جماعت را ندارد.
چهار طاقنما در ميان باغ بود و حوضى در ميان آنها بود و در ميان آنها و حوض چاه آبى بود كه ذرخاى عابد كنده بود. آنان را به آنجا برد و انواع نعمتها را در آن مجلس حاضر ساخت و قوم ذرخاى عابد هم دست ادب بر سينه گذاشتند و بر خدمت ايستادند.
وقتى از خوردن غذا فارغ شدند كاغذى نزد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آوردند تا مهر نمايد. پس خاتم را بيرون آورد تا به آن كاغذ بزند. ناگاه خاتم از دست آنحضرت در چاه افتاد.
آنان با ديدن اين منظره متحير شدند و اولاد ذرخاء زاهد كه حاضر بودند وصيت جد خود را به ياد آوردند.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اميرالمؤمنين عليه‏السلام را طلب كرد و فرمود: يا على، اين خاتم را از چاه بيرون آور كه حلال مشكلات تو هستى.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام كنار آن چاه آمد و گفت: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» و سوره فاتحه را خواند. آب چاه جوشيد و بالا آمد و ديدند انگشتر بر كف آب مى‏آيد. چون بالا آمد اميرالمؤمنين عليه‏السلام دست مبارك برد و انگشتر را از روى آب برداشت و بوسيد و به دست پيامبر صلى اللَّه عليه و آله داد و قوم ذرخاى عابد چون اين معجزه را از اميرالمؤمنين عليه‏السلام ديدند وصيت جد خود را به ياد آوردند و در اين گفتگو بودند و منتظر آن بودند كه صندوق را هم بطلبد تا بياورند.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام رو به قوم ذرخاى زاهد كرد و فرمود: امانتى كه جد بزرگ شما جهت ما گذاشته و وصيت كرده كه تسليم ما كنيد بياوريد. اين سخن را از اميرالمؤمنين عليه‏السلام شنيدند و رفتند و صندوق را آوردند و تسليم آنحضرت نمودند و زمين ادب بوسيدند.
حضرت نظر كرد و صندوقى از فولاد ديد كه بسيار لطيف ساخته شده بود و قفل محكمى بر او زده شده بود و كليد نداشت.
حضرت صندوق را تماشا كرد و نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام گذاشت و فرمود: در صندوق را نيز تو باز كن و اين معجزه را باز بنما و اين را نيز تو آشكار كن. پس على عليه‏السلام دست مبارك را به دعا برداشت و چيزى خواند و سر انگشت بر آن قفل بسته زد. به قدرت حق تعالى و به ولايت اميرالمؤمنين عليه‏السلام آن قفل صدايى كرد و باز شد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام نظر كرد و لوحى ديد از طلا و خطى كه بر آن لوح با نقره‏ى سفيد به خط عبرانى نوشته است. آن لوح را برداشت و به دست پيامبر صلى اللَّه عليه و آله داد.
آنحضرت نگاه كرد و دوباره به آن حضرت بازگرداند و فرمود: يا على، اين لوح را نيز تو بخوان. على عليه‏السلام در لوح نظر كرد و مطلب مزبور را به خط ذرخاى زاهد در آن لوح نوشته و مهر كرده ديد.
او گفته بود كه بعد از هزار و پانصد و پنجاه سال، محمد صلى اللَّه عليه و آله پيامبر آخرالزمان ظاهر مى‏شود و على بن ابى‏طالب ابن‏عم و داماد و وصى وى است. يكى از ذريّه‏ى من به وى ايمان مى‏آورد و او آنها را به مهمانى مى‏برد، و انگشتر از انگشت محمد صلى اللَّه عليه و آله بيرون مى‏آيد و در چاه مى‏افتد و داماد و وصى وى آن را از چاه بيرون مى‏آورد بى‏آنكه به چاه رود. سپس اين صندوق را از شما مى‏طلبد. آن را نزد او ببريد و همگى اسلام را بپذيريد و اقرار به حقيقت وى نمائيد كه دين او ناسخ همه‏ى اديان است، و اين هشت قريه را تسليم وى كنيد كه حق او است، و بر شما و بر جميع مردم بجز اهل‏بيت او حرام است. اگر وصيت مرا عمل نكنيد خداوند خصم شما باد و آنحضرت نيز خصم شما باشد و اين روستاها و آباديهاى من فداى وصى محمد صلى اللَّه عليه و آله و اهل‏بيت اوست.
وقتى آن قوم اين خط و وصيت جد خويش را ديدند و شنيدند همگى اسلام آوردند و هشت قريه را فداى اميرالمؤمنين عليه‏السلام كردند و آنجا را «فداك» نام نهادند، يعنى «فداى تو». آنگاه اميرالمؤمنين عليه‏السلام آنها را فداى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نمود.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هم آنها را به فرزند خود فاطمه عليهاالسلام داد و فاطمه عليهاالسلام نيز تسليم على عليه‏السلام كرد. پس فدك در اصل «فداك» با الف بوده كه از كثرت استعمال الف آن ساقط شده است.
بعضى گفته‏اند: علت تسميه‏ى آن به فدك به خاطر آن است كه بيشتر محصول آن پنبه است و لفظ «فدك» به معناى از هم باز شدن و پراكنده شدن و حلاجى پنبه است. بعضى هم گفته‏اند به نام «فدك بن هام» اول كسى است كه در فدك سكونت داشته است.

((فتح فدك بدست شخص پيامبر و اميرالمؤمنين ))

 پس از فتح خيبر در سال هفتم هجرت و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جبرئيل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدك را آورد. در اين فرمان تصريح شده بود كه اين اقدام مى‏بايست توسط شخص پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام انجام شود، و مسلمانان در آن شركت نكنند. آن دو بزرگوار، اسلحه‏ى لازم را برداشتند و اسبهاى خود را آماده كردند و در تاريكى شب از لشكر جدا شدند و از خيبر حركت كردند تا به سرزمين فدك رسيدند و كنار قلعه‏ى آن آمدند. فتح يك قلعه توسط دو نفر كارى بود استثنايى و مى‏بايست حساب شده انجام شود، و پشتيبانى خداوند كه هميشه بدرقه‏ى راه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود مسير ماجرا را به سوى پيروزى پيش مى‏برد. مردم فدك كه پيگير اخبار فتح خيبر بودند و روز قبل خبر فتح آن قلعه‏ى عظيم را دريافته بودند، از وحشت به قلعه پناه برده و درهاى آن را محكم بسته بودند و شبى سراسر اضطراب را مى‏گذراندند. در چنين شرايطى كه بر داخل قلعه حكمفرما بود، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام به پاى قلعه رسيدند و بصورت عادى هيچ راهى براى نفوذ به قلعه وجود نداشت. از سوى ديگر نبايد افراد داخل قلعه وجود كسى را بيرون قلعه احساس مى‏كردند. تصميم بر آن شد كه مخفيانه از ديوار قلعه بالا روند و بر فراز آن با صداى بلند اذان بگويند. در اين صورت اهل قلعه خود را در محاصره ديده و قلعه را فتح شده خواهند پنداشت. آنگاه است كه تصميم بر فرار مى‏گيرند و براحتى مى‏توان اقدامى بزرگ را به انجام رساند. اميرالمؤمنين عليه‏السلام بر كتف پيامبر صلى اللَّه عليه و آله قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند كرد، و با معجزه‏ى الهى اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه‏ى فدك بالا رفت. آنگاه كه بر فراز ديوار قرار گرفت، رو به اهل قلعه اذان گفت و صداى تكبير بلند نمود. مردم قلعه‏ى فدك كه گمان مى‏كردند سربازان مسلمان بر فراز قلعه هستند، فرار كنان رو بسوى درب قلعه نهادند و آنرا باز كردند و از آن خارج شدند تا در زمينهاى بيرون قلعه پراكنده شوند. اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه پايين آمد و با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه بيرون قلعه منتظر بود در مقابل آنان قرار گرفتند و با آنان درگير شدند و هيجده نفر از بزرگان آنان بدست اميرالمؤمنين عليه‏السلام به قتل رسيدند و در نتيجه بقيه تسليم شدند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خود و فرزندان آنان را اسير نمود و غنائم را همراه آنان به مدينه آورد.

نشان دادن قدرت بدعت و قانون‏گذارى توسط غاصبين (غصب فدک)

 يكى از اهداف غاصبين آن بود كه در اعلا درجه‏ى جهل به احكام الهى و قوانين اجتماعى مى‏خواستند خود را بعنوان قانون‏گذارانى كه در قبض و بسط امور يد دارند جلوه دهند. آنها هم براى بدعتهاى آينده‏ى خود نياز به چنين خودنمايى داشتند و هم براى مسائلى كه هر ساعت براى اسلام پيش مى‏آمد و بالاخره بايد جوابى براى آن آماده مى‏كردند. و پيداست كه قانون از قداست خاصى برخوردار است و بايد نمود كار را طورى پيش بياورند كه ظاهر دينى آن حفظ شود.
غصب فدك را با همين نقشه آغاز كردند، و پس از جعل حديث «ان اللَّه ابى ان يجمع النبوة والخلافة فى اهل بيت واحد» كه ايامى پيش دست به جعل آن زده بودند، اكنون اقدام به دومين جعل در اسلام نمودند و حديثى تحت عنوان «النبى لايورّث» آماده كردند كه اين اقدام ضد دينى خود را دينى جلوه دهند، و از قداست نام پيامبر صلى اللَّه عليه و آله استفاده كنند. با عنوان حديث آنحضرت به جنگ دين بيايند و عملاً ثابت كنند كه قادر به چنين كارى هستند.
از سوى ديگر بعنوان اينكه مى‏خواهيم درآمد فدك را در راه جهاد با مرتدين به مصرف برسانيم و با آن اسلحه بخريم و لشكر مسلمين را نظام بدهيم ظاهر جالبى به كار خود دادند. لابد تاريخ فراموش كرده است كه با همين اموال خالد بن وليد را سراغ قبيله‏اى فرستادند كه بخاطر استقامت بر خلافت اميرالمؤمنين عليه‏السلام و نپذيرفتن حكومت غاصبين مورد حمله قرار گرفتند و مالك بن نويره بدست آنان كشته شد و خالد در همان شب با همسر او زنا كرد!!
همچنين با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام چنين وانمود كردند كه در مسئله‏اى كه اموال مسلمين مطرح است حتى از فاطمه عليهاالسلام شاهد مى‏خواهند و گويى اين اندازه پايبند به احكام دين هستند!
از جهتى ديگر اجماع مسلمين را مطرح كردند و اينكه غصب فدك هر اندازه خلاف و ضد دين باشد مردم طرفدار آن هستند و ما بخاطر مردم اين كار را مى‏كنيم و الا خود چنان تمايلى به آن نداريم. با اين كار رنگ تقدس ديگرى به كار خود دادند و بعنوان يكى از پايه‏هاى قانون‏گذارى خود آن را مستحكم نمودند.
اينها همه بعنوان قدرت‏نمايى بود تا نشان دهند با سابقه‏ى جهل مطلقى كه دارند اخيراً قادر به بدعتگزارى هستند و گويا چيزهايى از دين فهميده‏اند و كم‏كم مشغول تكميل مراحل آن هستند. البته اسلام يك روز و دو روز نبود كه اين جهل ظاهر نشود و اين مقدس نمايى برهم نريزد. در طول خلافت غاصبانه هر روز سؤالهاى دينى تازه‏اى پيش مى‏آمد و مسائل تازه‏اى مطرح مى‏شد كه ناآگاهى غاصبين نسبت به احكام دين روز بروز روشن‏تر مى‏گشت و آنچه درصددش بودند به طور معكوس ظهور مى‏كرد.

((نشست اسفبار در سقيفه بنى‏ساعده ))

چون رسول خدا رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر از دنيا رفت. سعد بن عباده به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسران خود گفت: من به علت بيمارى نمى‏توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و با صداى بلند براى مردم بازگو كن تا مردم بشنوند. سعد خن مى‏گفت و پسرش مى‏شنيد و با صداى بلند تكرار مى‏كرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از حمد و ثناى الهى اين بود: همانا شما را سابقه‏اى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيله‏اى در عرب نيست. رسول خدا ده سال و اندى ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداوند رحمان و دور افكندن بتها فراخواند. از قوم او جز گروهى اندك ايمان نياوردند و به خدا سوگند! كه نمى‏توانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند، تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آيين خود مخصوص گردانيد و ايمان به خود و فرستاده‏اش و قوى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را براى شما روزى كرد. شما بوديد سخت‏ترين مردم نسبت به آنهايى كه از دين او سرپيچى كردند و از ديگران بر دشمن او سنگين‏تر بوديد، تا سرانجام خواه‏ناخواه فرمان خدا را پذيرا شديد و دوردستان هم با خضوع و فروتنى سر تسليم فرود آوردند، و خداوند وعده‏ى خويش را براى پيامبرتان آورد و اعراب در مقابل شمشيرهاى شما رام شدند، آنگاه خداوند تعالى او را بميراند در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديده‏اش به شما روشن بود، اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همه‏ى مردم بر آن سزاوارتريد.
آنان جملگى پاسخ دادند: كه سخن و انديشه‏ى تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپيچى نخواهيم كرد و تو را عهده‏دار اين حكومت مى‏كنيم كه براى ما بسنده‏اى، و مؤمنان شايسته نيز به آن راضى هستند.
سپس در ميان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و عشيره و دوستان او هستيم و به چه دليلى پس از رحلت او در خصوص حكومت با ما ستيزه مى‏كنيد؟ چه بايد كرد؟
گروهى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كارى غير از آن هرگز رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه دادن و يارى رساندن (به رسول خدا) همانند حق ايشان در هجرت است. در كتاب خدا آنچه براى ايشان آمده است براى ما نيز آمده است و هر فضيلتى را كه براى خود شمارش كنند ما هم نظير آن را براى خود بر خواهيم شمرد و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما.
سعد بن عباده گفت: اين آغاز سستى است.
در اين زمان ابوبكر به اتفاق همراهان خود عمر و ابوعبيده در سقيفه حضار و به دقت گفتگوى انصار را زير نظر داشتند. عمر برخاست تا سخن بگويد و شرايط را براى ابوبكر مهيا كند، او نگران بود (ابوبكر) از گفتن برخى از مسائل خوددارى كند. چون عمر اراده‏ى سخن كرد ابوبكر او را از كلام بازداشت و گفت: آرام بگير، سخنان مرا گوش كن و پس از سخنان من آنچه را در نظرت رسيد بگو.
ابوبكر پس از تشهد گفت: همانا خداوند (جل ثناؤه) محمد را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود، او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و انديشه‏هايمان ما را بر آنچه ما را بر آن فرامى‏خواند متوجه كرد و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين خصوص پيروان ما هستند، ما عشيره‏ى رسول خدا و گزيده‏ترين اعراب از لحاظ نژاد و نسب هستيم، هيچ قبيله‏اى در عرب نيست مگر اينكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است، شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران پيامبر هستيد و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و در هر خيرى كه در آن باشيم، هستيد و محبوبترين و گرامى‏ترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد سزاوارترين مردم به قضاى خداوند و شايسته‏ترين افرادى هستيد كه به آنچه پروردگار به برادران مهاجر شما ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردم هستيد كه به آنها رشك نبريد. شما كسانى هستيد كه با وجود نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد، بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و آشفتگى اين دين به دست شما نباشد. اينك شما را فرامى‏خوانم كه با ابوعبيده جراح  يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكمت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مى‏دانم.عمر و ابوعبيده هر دو پاسخ دادند: هيچكس از مردم را سزاوار نيست كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو يار غار و نفر دومى  ، وانگهى پيامبر خدا تو را به نماز گزاردن فرمان داده است  ، بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومت هستى.
انصار گفتند: به خدا سوگند! ما نسبت به چيزى كه خداوند براى شما ارزانى بدارد رشك نمى‏بريم و حسد نمى‏ورزيم و در نظر ما هيچكس محبوبتر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست، ولى ما در مورد آينده و آنچه از امروز به بعد ممكن است اتفاق بيفتد بيمناك هستيم، و از آن مى‏ترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مى‏كنيم مشروط بر آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيد و پس از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجر را حاكم كنيم و تا هنگامى كه اين امت پايدار است، اينگونه رفتار شود، و اين كار در امت محمد به عدالت نزديكتر و شايسته‏تر است. هيچ‏يك از انصار بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى‏مهرى قريش قرار گيرد و او را فرو (پست) گيرند، و هيچ قريشى نيز بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى‏مهرى انصار قرار گيرد و او را فروگيرند.
ابوبكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا به رسالت مبعوث شد براى عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين  را از ميان قوم رسول خدا به آنان اختصاص داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود آزار شديدى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار فراوان دشمنان خود هراس نداشته باشند، بنابراين آن گروه مهاجران، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستش كردند و پيشگامان ايمان آوردن به رسول خدايند. ديگر اينكه آنان دوستان و عترت او و سزاوارترين مردم براى حكومت پس از او هستند، و در اين مورد هيچكس جز ستمگر با آنها ستيز نمى‏كند و پس از مهاجران هيچ‏كس از حيث فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست، ما اميران خواهيم بود و شما وزيران، بدون رايزنى با شما و بى‏اطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد.
حباب بن منذر  اظهار داشت: اى گروه انصار، دستها و قدرت خود را براى خويش نگه داريد كه همه‏ى مردم زير سايه‏ى شما هستند و هيچ گستاخى توانايى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه (رسول خدا را) پناه و يارى داديد و هجرت (او) به سوى شما صورت گرفت و شما صاحب خانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند! كه خداوند آشكارا جز در حضور و در سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مساجد شما به جماعت برگزار نشد و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است، اينك كار خود را براى خويشتن بازداريد و اگر نپذيرفتند، در آن صورت اميرياز ما و اميرى از ايشان باشد.
عمر گفت: هيهات! كه دو شمشير در نيامى نگنجد. همانا عرب هرگز رضايت نخواهد داد كه شما را به اميرى خود قبول كند، حال آنكه پيامبرشان از قبيله‏ى ديگرى غير از شماست و اعراب از اينكه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبريهم در بين آنها بوده و ولى امر از آنان بوده است، ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت مى‏كند در دست است و دليل روشن با كسيكه ستيز كند داريم. چه كسى مى‏خواهد با ما در مورد ميراث محمد و حكومت او دشمنى كند؟ حال آنكه ما دوستان نزديك و عشيره او هستيم  ، مگر كسى كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد و خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد.
چون عمر خاموش شد حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار! سخن اين مرد و يارانش را گوش نكنيد كه در آن صورت بهره‏ى شما را از حكومت خواهند ربود و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنان را از سرزمين خود برانيد و خود عهده‏دار حكومت بر ايشان باشيد كه از همه بر آن سزاوارتريد و در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه در مقابل اين دين سر فرود نمى‏آوردند تسليم شدند و (اسلام را) پذيرفتند، من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مردى كارديده و آزموده‏ام. اگر هم مى‏خواهيد كار را به حال نخست برگردانيم، به خدا سوگند! هيچ‏كس سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آنكه بينى او را با شمشير درهم كوبم.
پس از حباب، ابوعبيده برخاست و گفت: اى گروه انصار! شما نخستين ياران و پشتيبانان پيامبر بوديد، اكنون نخستين تغييردهنده و اولين دگرگون‏كننده نباشيد. سپس بشير بن سعد خزرجى كه از بزرگان قبيله‏ى خزرج بود و از هماهنگى انصار براى اميرى سعد بن عباده دچار حسادت شده بود، برخاست و گفت: اى گروه انصار هرچند كه ما داراى سابقه هستيم، ولى ما از اسلام و جهاد خود، چيزى جز رضايت و خشنودى پروردگار خود و فرمانبردارى از پيامبر خويش نخواسته‏ايم و شايسته‏ى ما نيست كه با سابقه‏ى خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و بدنبال يافتن ما بازاى دنيايى باشيم. همانا محمد مردى از قريش است و قوم او به ميراث و حكومت او سزاوارترند، خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيز كنم، شام نيز از خدا بترسيد و با آنان اختلاف نكنيد.

فرصت شكارى ابوبكر
ابوبكر چون فرصت را مغتنم و شرايط را مناسب ديد، از جاى برخاست و گفت: اينك عمر و ابوعبيده حاضر هستند، با هر كدام كه مى‏خواهيد بيعت كنيد.
عمر و ابوعبيده گفتند: به خدا سوگند! هرگز عهده‏دار حكومت بر تو نخواهيم شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم و جانشين رسول خدا در نمازى و نماز برترين كار دين است، دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم.
ابوبكر بدون درنگ دست خود را دراز كرد و چون عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند. بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد.
حباب بن منذر با مشاهده‏ى بيعت بيشر، خطاب به وى گفت: نافرمانى تو را بر اين عمل ناشايسته واداشت، و به خدا سوگند! چيزى جز رشك و حسادت بر پسر عمويت تو را وادار به اين كار نكرد.
زمانى كه اوسيان ديدند بزرگى از بزرگان خزرج با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن حضير  كه بزرگ قبيله‏ى اوس بود برخاست و به علت حسادت به سعد بن عباده و اينكه مبادا او به حكومت دست يابد با ابوبكر بيعت كرد، و چون اسيد بيعت كرد همه‏ى افراد قبيله‏ى اوس با ابوبكر بيعت كردند.
سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانه‏اش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد. عمر قصد كرد تا وى را به اجبار وادار به بيعت كند، اما به او گفته شد كه اين كار را نكند زيرا اگر او (سعد بن عباده) كشته شود نيز بيعت نمى‏كند، و او به قتل نمى‏رسد مگر آنكه تمامى افراد خانواده‏اش كشته شوند، و آنان كشته نمى‏شوند مگر آنكه با همه‏ى خزرجيان جنگ شود، و چون با خزرجيان جنگ شود قبيله‏ى اوس آنها را يارى خواهند كرد و در اين صورت كار تباه مى‏شود. 
ماجراى سقيفه به نتيجه‏اى كه مى‏بايست رسيد و تاريخ اسلام را به طريقى هدايت كرد كه برنامه‏ريزان و دستهاى آشكار و پنهان كودتا اراده كرده بودند.
براستى موضوع چه بود؟ آيا اساس اسلام و حاكميتى را كه پيامبر اكرم بنيان گذاشته بود در مخاطره قرار داشت؟ آيا احساس وظيفه‏ى شرعى پديد آورنده و ادامه‏دهنده‏ى ماجراى سقيفه بنى‏ساعده بود؟ به درستى انصار نگران چه حوادثى بودند كه اجتماع نافرجام سقيفه رابه وجود آوردند؟ آيا نمى‏توان اين احتمال را طرح و مورد كنكاش قرار داد كه انصار ناخواسته مجرى برنامه‏هايى شدند كه ديگران از پشت پرده به هدايت آن همت گمارده بودند، و پيدايش چنان اجتماعى را متضمن منافع فردى و گروهى خود مى‏دانستند؟ چه علت و رابطه‏اى بين اقدام خودسرانه‏ى انصار براى ضديت با مهاجران و اهل‏بيت پيامبر و دست‏اندازى به خلافت اسلامى از يكسو و بى‏اطلاع گذاشتن مهاجران حاضر در مسجد و خاندان بنى‏هاشم توسط ابوبكر و عمر از سوى ديگر، مى‏تواند وجود داشته باشد؟ اگر فتنه‏ى سقيفه بنى‏ساعده آنچنان بزرگ بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در آن ساعات حساس از تجهيز رسول خدا بازداشت و به سوى كانون توطئه كشاند، آيا براى خاموش كردن شعله‏هاى فتنه، نيازى به حضور على عليه‏السلام كه كليد مشكلات اساسى اسلام و پيامبر بود و همچنين ساير بزرگان مهاجران نبود؟
نقبى در سقيفه
بار ديگر به سقيفه بنى‏ساعده بازگرديم. و با دقت بيشترى ماجرا را بررسى كنيم.
1. سعد بن عباده در اجتماع انصار دعوى حكومت و هواى جانشينى پيامبر را در سر دارد، در حالى كه قادر به رساندن سخنان خود به مردم نيست و بيمارى آنچنان بر او غلبه كرده است كه حتى از رسيدگى به امور خود ناتوان است و ناچار مى‏شود سخنانش را توسط يكى از پسرانش به گوش حاضران برساند.
2. مردمى كه در صحنه‏ى سقيفه حاضر شده‏اند، در اوج هيجان و احساس، بزرگان خود را شايسته و لايق امر حكومت مى‏دانند (ويژگى چنين جمعيتى كه حقى جعلى را با احساس و عاطفه‏اى هيجانى تعقيب مى‏كند، عدم تعقل و انديشه‏ى خردمندانه است). آنها على‏رغم تعصب اوليه به طور ناگهانى از موضع خود عدول مى‏كنند (زيرا شجاعت و بزدلى چنين مردمانى لحظه‏اى است، اجتماعى كه تابعيت خرد و فرمان عقيل را نپذيرفت و دلخوش به حقوقى كه من غير حق براى خود قايل است به هيجان و احساس گرفتار شد، در گذر لحظه‏ها تحت تصرف شخص و يا گروه برنامه‏دارى قرار مى‏گيرد كه عوامل مؤثر بر عاطفه را به خوبى بشناسد). 3. ابوبكر و عمر و ابوعبيده با اطلاع يافتن از اجتماع انصار بدون هماهنگى با هيچ‏كدام از مهاجران و اهل‏بيت پيامبر به شكلى كاملا محرمانه به سوى سقيفه مى‏روند و در اجتماع انصار حضور پيدا مى‏كنند.
4. در فرصتى مناسب ابوبكر رشته‏ى كلام را به دست مى‏گيرد، ابتدا به ذكر فضايل مهاجران مى‏پردازد و سپس بدون آنكه شايستگى انصار را براى امر خلافت به رسميت بشناسد سابقه و جهاد و افتخارات مدنى‏ها را برشمرد و متعاقباً با ذكر خويشاوندى مهاجران با رسول خدا و تخصيص مهاجران اوليه (آنها را از همه بالاتر و برتر دانست) نتيجه گرفت كه ما اميرانيم و شما وزيران.
بيانات ابوبكر اگر با هماهنگى قبلى نبوده باشد، بسيار هنرمندانه و دقيق است. او مانند يك روان‏شناس كارآزموده ابتدا با جريان روحى مخاطبانش همراه شد و با ذكر فضايل غير قابل انكار انصار كه پيوسته به آنها مباهات مى‏كردند، عطش و نيازهاى روانى آنها را فرونشاند و قلوب آنان را چنان به تصرف خود درآورد كه چاره‏اى جز اعتراف به فضيلت مهاجران براى انصار باقى نماند. انصاف اين است كه ابوبكر در پاسخ انصار هرچه گفت، راست گفت زيرا هم فضيلتهاى انصار غير قابل انكار و هم ادعايشان بر جانشينى پيامبر بى‏اساس بود. او بدون اينكه احساسات انصار را جريحه‏دار كند و يا به كينه‏توزى آنها دامن زند با ذكر اين مطلب كه بعد از مهاجران اوليه كسى به منزلت شما نمى‏رسد، به آنها تفهيم كرد كه راه خطا پيش گرفته‏اند، و پس از تمجيد و تعارف مقام وزارت را براى انصار اثبات كرد. ابوبكر با عباراتى ظريف روح و روان انصار را به استخدام خود گرفت و به شكلى كاملا حساب شده با تخصيص مهاجران اوليه انصار را از ساير مهاجران برتر شمرد و با اين كار از يك سو از عصبيت و كينه‏توزى انصار كاست و از سوى ديگر با آرام كردن روحيات سركش مردم نتيجه‏اى را كه خود مى‏خواست گرفت، ضمن اينكه وعده‏ى وزارت نيز اثرى تسكينى و موقت داشت كه آنها را در غفلت فروبرد و بعدها نيز هيچ‏گاه جامه‏ى عمل به خود نپوشيد.
5. حباب بن منذر اگر چه سخنان خود را محكم آغاز كرد، اما در پايان جز شكست خورده‏اى بيش نبود، زيرا با گفتن اميرى از ما و اميرى از شما عملا باب نقادى و استدلال و اعتراض را بر ضد خود گشود.
6. عمر بن الخطاب وارد عمل مى‏شود و دوستى و خويشاوندى با رسول خدا را به عنوان امتياز مهاجران مورد تأكيد قرار مى‏دهد و معارضان با عشيره‏ى پيامبر را افرادى باطل و متمايل به گناه معرفى مى‏كند. لحن و بيان عمر او را در مقام يك مدعى زمامدارى در مقابل انصار قرار مى‏دهد.
7. ابوبكر نيز با فراست كامل در ماجراى سقيفه انصار را به عنوان گروهى محترم، اما زياده‏خواه در جايگاه يك طرف دعوا و عمر را به عنوان مدعى‏العموم مهاجر در سوى ديگر دعوا قرار داده و زيركانه خود را در منصب حكم مرضى‏الطرفين در معرض افكار عمومى قرار مى‏دهد، سپس پيشنهاد مى‏كند كه با عمر يا ابوعبيده بيعت شود.
8. اختلاف ريشه‏دار قبايل اوس و خزرج كه محصول طبيعى رفتار و كردار حساب شده‏ى ابوبكر بود آشكار، و حسادت بشير بن سعد موجب مخالفت اسيد بن حضير و تمامى اوسيان با سعد بن عباده مى‏شود.
9. عمر و ابوعبيده تعارف ابى‏بكر را در خصوص تصدى حكومت به او برمى‏گردانند و ابوبكر بدون لحظه‏اى تأمل على‏رغم تعارفهاى پيشين دست خود را براى پذيرش بيعت عمر و ابوعبيده به سوى آنها دراز مى‏كند، اما بيش از آنكه احدى از سه چهار تن مهاجر موفق به انجام بيعت شوند بشير بن سعد با ابابكر به جانشينى پيامبر بيعت مى‏كند.
در صحنه‏ى سقيفه بنى‏ساعده به استثناى ابوبكر همه‏ى افراد اعم از قبايل انصار و مهاجران حاضر در سقيفه غافلگير و درمانده مى‏شوند، به نحوى كه ناراحتى و پريشانى آن هيچگاه از ذهن بزرگان آنها نيز پاك نشد.

((يورش و آتش زدن به خانه وحى ))

۱- نقل از زبان حضرت زهرا

 زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادى بر در خانه‏ى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانه‏ى ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله مى‏كشيد و صورتم را مى‏گداخت. سپس چنان مرا سيلى زد كه گوشواره‏ام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بى‏گناه را كشته سقط كردم».

۲ـ نقل مفضل از امام صادق

مفضّل حديثى از امام صادق عليه‏السلام روايت كرده كه از امام حجّت- عجل‏اللَّه تعالى فرجه الشريف- و رجعت برخى مردگان سخن مى‏گويد. از جمله در اين روايت آمده: «زدن سلمان فارسى، آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهم‏السلام بر رويشان و تازيانه زدن به دستان صديقه‏ى كبرى فاطمه عليهاالسلام و شكم او و سقط محسن... و جمع هيزم، انباشت آن كنار در براى آتش زدن خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين و زينب، ام‏كلثوم، فضّه، آتش زدن در، و خروج فاطمه و خطاب او به آنان از پشت در، و سخن او گفت: واى بر تو عمر! اين چه جسارتى است كه به خدا و رسول مى‏كنى؟ مى‏خواهى نسل رسول خدا را از دنيا قطع كنى و از بين ببرى، و نور خدا را خاموش كنى...
عمر گفت: خودت انتخاب كن يا بيرون آمدن على براى بيعت با ابوبكر را و يا آتش زدن همه‏ى شما؟!».
در اين روايت آمده: «قنفذ دستش را وارد خانه كرد تا در را باز كند و عمر با تازيانه چنان به بازوى زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند روى بازويش حلقه زد و لگدى به در كوبيد كه به شكم فاطمه عليهاالسلام خورد در حالى محسن را شش ماهه در شكم داشت، و سقط شدن محسن و هجوم عمر، قنفذ، خالد بن وليد، سيلى زدن به زهرا عليهاالسلام چنانكه گوشواره‏اش شكست، فاطمه عليهاالسلام بلند بلند مى‏گريست، مى‏گفت: پدر! وا رسول‏اللَّه! دخترت فاطمه را تكذيب مى‏كنند، او را مى‏زنند و فرزندش را در شكمش مى‏كشند».
... در اثر لگدى كه به شكم او زدند و راندن در، درد زايمان گرفت و محسن را سقط كرد


((وقايع  هنگام  شهادت حضرت زهرا ))

۱ـ وصاياى حضرت زهرا

بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول‏اله و هى تشهد ان لا اله اله الله و ان محمدا رسول‏الله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور يا على انا فاطمه بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا و الاخرة انت اولى بى من غيرى حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل وصل على و ادفنى بالليل و لا تعلم احدا و استودعك الله و اقراء على ولدى السلام الى يوم القيامة.
اين است وصيت فاطمه دختر رسول خدا و او شهادت مى‏دهد به يگانگى و يكتايى ذات باريتعالى و رسالت حضرت محمد رسول‏الله و گواهى مى‏دهد كه بهشت حق است و آتش جهنم حق است و بدون شك قيامت در پيش است و خواهد آمد و خدا در آن روز همه را از قبرها برمى‏انگيزد يا على من فاطمه دختر محمدم كه خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت همسر تو باشم و از آن تو، تو از هركس بر من نزديكترى مرا شبانه حنوط كن و شب غسل بده و شبانه كفنم كن و شب به خاك بسپار و كسى را از دفن من مطلع مكن. تو را به خدا مى‏سپارم و سلام من به فرزندانم تا روز قيامت برسان. و در بعضى از روايات دارد كه زهرا عليهاالسلام به على عليه‏السلام گفت: يابن عم دلم تمناى مرگ دارد ساعتى نخواهد گذشت جز آن كه از تو مفارقت نمايم.
على عليه‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا وصيت كن به آنچه مى‏خواهى و هر چه در دل دارى بيان كن على عليه‏السلام نشست بالاى سر فاطمه و خانه را از بيگانه خالى كرد جز فاطمه و على كسى نبود فاطمه عرض كرد: اى پسر عم هيچگاه در زندگى به شما دروغ نگفته‏ام و در زندگى زناشويى با تو راه خيانت نپيموده‏ام و لا خالفتك منذ عاشرتنى. و هرگز در معاشرت با تو از در مفارقت وارد نشده‏ام و پيوسته مطيع فرمان تو بوده‏ام. على عليه‏السلام فرمود:
پناه مى‏برم به خدا (اى دختر رسول خدا) تو بانوى راستگويى و داناتر و پرهيزگارتر و نيكوكارتر و گرامى‏تر از هركسى، من نيز از خدا در مخالفت با تو بيمناك بوده‏ام و فراق تو بر من سخت ناگوار است فقدان تو بر من تجديد مصيبتى است كه از رحلت پيغمبر بر من وارد شد به خدا قسم مصيبت فراق تو بر من چنان است كه هيچ چيز نمى‏تواند مرا تسليت دهد در آن حال هر دو به گريه افتادند و مدتى زار زار اشك ريختند (بعضى نوشته‏اند كه چون اطاق خلوت شد زهرا عليهاالسلام به على عليه‏السلام عرض كرد پسر عم جلوتر بيا و دستت را روى سينه من بگذار على عليه‏السلام خواهش آن بانو را عمل كرد آنگاه عرض كرد پسر عم از من راضى باش على عليه‏السلام فرمود: زهرا جان از تو راضيم خداى نيز از تو راضى باشد. عرض كرد نه على جان مى‏دانى من از چه چيزى از شما رضايت مى‏خواهم روزى كه دشمن به صورت من سيلى زد و با خستگى و درد جسمانى و روح افسرده آمدم منزل ديدم تو در كنج حجره نشسته‏اى و مشغول جمع‏آورى قرآنى با تندى با شما سخن گفتم و به شما گفتم يابن ابيطالب اى پسر ابى‏طالب در كنج حجره نشسته‏اى و مثل جنين در رحم حجره قرار گرفته‏اى دشمن به همسرت تعدى كرده...
غصه‏دار بودم و با تو پرخاش كردم اينك از تو رضايت مى‏خواهم از من راضى باش) مولاى متقيان سر فاطمه را به سينه چسباند و با مهربانى فرمود: زهرا جان از تو راضيم خدا و رسول از تو راضى باشند هرچه مى‏خواهى بگو كه اجرا خواهم كرد. آن بانو در حالى كه اشك مى‏ريخت گفت شوهر گراميم خداوند تو را جزاى خير دهد وصيت من اين است كه دختر خواهر من امامه را تزويج كنى (امامه دختر زينب بنت رسول‏الله بود كه مادرش در زمان پدر فوت كرده بود) زيرا امامه به فرزندان من مهربانى خواهد كرد و بهترين پرستار آنها است و مرد هم ناگزير است زنى در خانه داشته باشد.
از جمله وصاياى حضرت زهرا عليهاالسلام به همسرش اين بود كه گفت: شوهر عزيزم براى من تابوتى بساز كه فرشتگان صورت آن را به من نشان داده‏اند و امام عليه‏السلام از وى خواست كه وصف آن را برايش بيان كند تا طبق خواسته‏اش عمل نمايد.
«مورخين نوشته‏اند كه وصف تابوت در متن وصيت آن بانوى بزرگ اسلام نيست» و باز گفت: همسرم وصيت ديگرم اين است كه هيچكس به جنازه من حاضر نشود.
من از اين مردم كه به من ستم كردند و حق مرا غصب نمودند متنفرم.
اينها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند اجازه نده از اين قوم و هوادارانشان كسى بر جنازه من حاضر شوند و نماز بخوانند يا على مرا در تاريكى شب آنگاه كه ديدگان مردم به خواب رفت به خاك بسپار تا از دفن من بى‏خبر باشند.

۲ـ علل بيمارى و شهادت حضرت زهرا

 با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحى‏اش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند. لازم به يادآورى است كه فاطمه عليهاالسلام از بيمارى سختى شكايت نداشت كه غيرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مى‏داد و پيكرش را آب مى‏كرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مى‏شد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانه‏اش، كمك مى‏كرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند.
در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهان‏افروز وجود او مى‏شد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه‏ى برخى از مسلمان‏نماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مى‏ساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزاده‏ترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مى‏برد.
فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانه‏اش به گونه‏اى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايه‏اش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانه‏هاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون‏آلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنين‏بدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتى‏اش را به شدت آزرد.
آرى همه‏ى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند.
حضرت امام حسن مجتبى عليه‏السلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچه‏اش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...)
و حضرت امام صادق عليه‏السلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مى‏فرمايند:
و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا.
سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچه‏اش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.
اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى‏بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه‏السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.
حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى‏زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو
دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.

۳ـ كيفيت وفات حضرت زهرا

  1ـ به ام‏سلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، ام‏سلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.
2- در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برايم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامه‏هاى جديدم را به من بده، آنها را پوشيده و فرمود: بقيه حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اينجا بيرون برو، مى‏خواهم با پروردگارم مناجات كنم.
اسماء مى‏گويد: از اتفاق بيرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مى‏شنيدم، آهسته به طورى كه مرا نبيند وارد شدم ديدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مى‏گويد: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتياقى كه به ديدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گريه‏اش بر من و به حسين شهيد و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مى‏باشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از مى‏خواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بيامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترين سؤال شوندگان و مهربان‏ترين مهربانانى.
3- و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسيار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (يا پروردگارم) رفتم.
اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى‏بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه‏السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.
حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى‏زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.


((وقايع بعد از شهادت حضرت زهرا ))

۱ـ خبر شهادت حضرت زهرا به على و حالات حسنين

 اسماء مى‏گويد: پس از لحظاتى بانويم را صدا زدم، جواب نداد گفتم يا بنت محمد المصطفى اى دختر بهترين پيامبران، اى دختر بهترين مادران... چون جواب نيامد آمدم و روپوش را از روى مباركش برداشتم ديدم كه روح مطهرش به عالم ملكوت پرواز كرده است اسماء با ديدن اين منظره دلخراش، گريبان چاك زده مى‏ناليدم كه ناگاه حسنين عليهماالسلام وارد شدند و فرمودند: اسماء اين امنا؟ مادر ما كجا است؟
اسماء ساكت بود و چيزى نمى‏گفت فرزندان زهرا عليهاالسلام وارد حجره مادر شدند و مادر را بيجان يافتند آه از دل بيرون كرده و يكديگر را تسليت گفتند آنگاه حسن عليه‏السلام خود را روى مادر انداخته او را بوسيده و مى‏گفت: يا اماه كلمينى قبل ان يفارق روحى بدنى. مادر با من حرف بزن پيش از آن كه روح از بدنم مفارقت كند و آنگاه حسين عليه‏السلام پاهاى مادر در آغوش گرفته و مى‏گفت: يا اماه انا ابنك الحسين، كلمينى قبل ان ينصدع قلبى فاموت.
مادر من فرزندت حسينم با من حرف بزن پيش از آنكه دلم از كار بيفتد اسماء به آنها دلدارى داده و مى‏گفت جگرگوشگان رسول خدا برويد در مسجد و از ماجراى وفات مادر پدرتان را خبر دهيد. آنها از خانه به طرف مسجد دويدند و فرياد برآورده: يا محمداه يا احمداه، اليوم جدد لنا موتك اذ ماتت امنا.
اى پيامبر بزرگ، اى رسول خدا اى جد گرامى امروز بار ديگر داغ فراق شما بر ما تازه شد مادر ما جان به جان آفرين تسليم كرد. سپس به طرف مسجد رفته و فوت مادرشان را به پدر بزرگوارشان خبر دادند. مولاى متقيان از شنيدن اين حادثه ناگوار غش كرد آب به صورت مباركش پاشيدند چون به هوش آمد فرمود: بمن العزاء يا بنت محمد، اى دختر رسول خدا به چه كسى در اين مصيبت تسليت بايد گفت، كنت بك اتعزى ففيم العزاء من بعدك؟  اى سيده النساء من اندوه و غمم را به تو تسلى مى‏دادم بعد از تو به چه كسى خود را تسليت دهم. با اشك چشم و سوز دل اينگونه مى‏ناليد:
شعر
لكل اجتماع من خليلين فرقة -و كل الذى دون الفراق قليل
و ان افتقادى فاطمة بعد احمد -دليل على ان لا يدوم خليل
ميان هر اجتماعى از دو دوست فراق حاصل مى‏شود، و اساساً كم اتفاق مى‏افتد كه بين دوستان جدايى نيفتد.
گم كردنم فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا (سلام‏اللَّه‏عليهما) بهترين دليل بر اين است كه دوست براى انسان نمى‏ماند.

۲ـ مراسم وداع با مادر و خاكسپارى

بعضى نوشته‏اند: كه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام به خاطر طاهره بودن به غسل نيازى نداشته است. امام صادق عليه‏السلام فرمود: اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فاطمه زهرا را غسل داد زيرا او صديقه و معصومه بود نبايد جز معصوم، ديگرى او را غسل دهد چنانچه مريم را جز عيسى عليه‏السلام كسى غسل نداد
امام عليه‏السلام چون كافور بر بدن مطهرش ريخت اين دعا را خواند:
اللهم انها امتك و بنت رسولك و خيرتك من خلقك اللهم لقنها حجتها و اعظم برهانها و اعل درجتها و اجمع بينها و بين محمد صلى اللَّه عليه و آله.
پروردگار اين است كنيز تو و دختر پيغمبر تو و بهترين خلق تو بارالها حجتش را تلقينش كن و برهاشن را بزرگ دار و درجه‏اش را بالا ببر و جمع كن بين او و بين محمد صلى اللَّه لعيه و آله و او را با حبيبت در يك درجه بدار.
آنگاه از حنوط باقيمانده رسول‏اللَّه او را حنوط كرد و در هفت پارچه كفن پوشانيد و عبا را بر روى آنها انداخت سپس فرزندانش را صدا كرد تا بيابند و بار ديگر از مادر توشه برگيرند. على عليه‏السلام صدا زد: يا ام‏كلثوم، يا زينب، يا فضه يا حسن يا حسين هلموا و تزودا من امكم الزهراء فهذا الفراق و اللقاء فى الجنة
بيائيد از مادرتان زهرا توشه برداريد كه اين ديدار آخر است و ملاقات بعدى در بهشت است حسن و حسين عليهماالسلام آمدند كنار جسد مطهر مادر مى‏ناليدند فرزندان آن بانوى بزرگوار هر كدام اندوه دل را به اشك ديده فرونشانده و مى‏گفتند مادر وقتى خدمت جد ما رسول‏اللَّه رسيدى فاقرئيه منا السلام. سلام ما را به او ابلاغ نما و بگو كه ما بعد از تو يتيم شديم، اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد: ناگهان ديدم كه مادرشان آغوش باز كرد و آن دو عزيزش را به سينه‏اش چسبانيد كه هماندم شنيدم هاتفى از آسمان ندا مى‏كند.
يا اباالحسن ارفعهما عنها فلقد ابكيا واللَّه ملائكة السماء. يا على حسن و حسين را از روى نعش مادر بلند كن به خدا سوگند اينها فرشتگان آسمان را به گريه درآوردند

معجزه جسد بيجان فاطمه عليهاالسلام
براى برگزيدگان خداوند و تربيت شدگان مهد نبوت، زمان و مكان، طبيعت و خواص آنها مفهومى ندارد فى‏المثل به طور معمول آتش كارش سوزاندن است ولى اگر خدا نخواهد خاصيت آتش تغيير مى‏كند و ديگر قدرت سوزاندن نخواهد داشت. چنانچه در داستان حضرت ابراهيم در قرآن كريم مى‏خوانيم كه اين پيامبر بزرگ را نمروديان به آتش افكندند ولى خداوند نخواست كه آتش او را بسوزاند
شعر
نسوزد آتشى تا او نخواهد -نبارد بارشى تا او نخواهد
يا در داستان معراج حضرت رسول اكرم مى‏خوانيم كه با همين عنصر خاكى و بدن مطهرش به آسمانها عروج مى‏كند بدون اين كه جاذبه زمين مانع صعود آن حضرت شود يا سر بريده ابى‏عبداللَّه الحسين تلاوت قرآن مى‏كند كه مورد اتفاق تمام فرق اسلامى است يا كارد گلوى حضرت اسماعيل را نمى‏برد و امثال اينگونه معجزات و خارق عادات نشان‏دهنده اين معنا است كه بر ما معلوم شود كه آنها به نيروى عظيم خداوندى مجهزاند از جمله معجزات حضرت زهرا عليهاالسلام پس از غسل و كفن پوشيدن در آغوش گرفتن فرزندانش حسنين عليهماالسلام است يا صحبت كردن آن بانو بعد از وفات با همسرش اميرالمؤمنين عليه‏السلام است در اين رابطه روايات متعدد و مطالب گوناگون در كتب مختلف نقل شده كه بحث از آنها در اين مختصر نمى‏گنجد آنچه نقل شده ز باب نمونه است كه مبادا خوانندگان گرامى شك كنند كه چگونه انسانى كه روحش از بدن مفارقت مى‏كند قدرت دارد كارى را انجام دهد كه انجام آن از زنده‏هاى داراى عصمت و ولايت پذيرفتنى است ولى از وفات يافته‏ها چگونه؟ و بدانند كه مقام معصوم عليه‏السلام مقامى است فوق مقام بشر آنها مجهز به قدرتى هستند كه آن قدرت در حيطه علوم بشرى نيست و ابعاد معنويت آنها فراتر از دنياى انسانها است از اين روى هم در حال حيات صاحب معجزات محيرالعقول هستند و هم بعد از شهادت از آنها معجزاتى بروز مى‏كند كه عقول صاحبان خرد عاجز از تجزيه و تحليل آنها است مگر به نور ايمان و صفاى دل بر صدق معجزات و خوارق عادات آنها يقين پيدا كنند.

مراسم تدفين شبانه حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها
على عليه‏السلام پيكر مطهر بانوى مظلومه‏اش را طبق وصيتش زير پيراهن غسل داد با آن كه خود به اهل خانه‏اش فرموده بود براى عمل كردن به سفارش بانويش آهسته سخن بگويند و گريه بلند بلند نكنند مبادا همسايه‏ها مطلع شوند. اسماء بر پيكر مطهر آن بانوى رنجديده آب مى‏ريخت و مولاى متقيان مى‏شست ناگهان ديدند كه مولا تكيه به ديوار داده هاى‏هاى گريه مى‏كند و نتوانست خويشتن‏دارى كند وقتى پرسيدند يا اميرالمؤمنين چرا بى‏تاب شده‏اى؟ فرمود: از حياء اين بانو اشك مى‏ريزم چطور در اين مدت بعد از حادثه تازيانه خوردن اين همه درد و صدمه را از من مخفى داشته و اكنون كه دستم به بازوى ورم كرده‏اش رسيد دانستم كه چه بر سر اين بانو آمده است نتوانستم خويشتن را نگه دارم كه بى‏اختيار گريستم.
شعر
هر قهرمان مدال خودش را نشان دهد -زهرا مدال خود به على هم نشان نداد
آرى پيكر مطهر حضرت زهرا عليهاالسلام را غسل داد و كفن كرد و تنها خودش و دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام و عمار و مقداد و عقيل و زبير و ابوذر غفارى و سلمان فارسى، بريده و عباس بن عبدالمطلب و ابن مسعود و تنى چند از بنى‏هاشم بر پيكر مطهر آن بانو نماز خواندند
على عليه‏السلام سپس آن پيكر نورانى را به خاك سپرد و در كنار قبر آن بانوى پهلو شكسته نشست و خطاب به قبر آن بانو فرمود: يا ارض استودعتك وديعتى. هذه بنت رسول‏اللَّه فنودى منهايا على انا ارفق بها منك فارجع ولاتهتم
اى زمين امانتم رابه تو مى‏سپارم اين دختر رسول خداست، ناگاه شنيد كسى مى‏گويد يا على من از تو نسبت به بانويت مهربان‏ترم به سوى منزل بازگرد و غصه مخور. اميرالمؤمنين عليه‏السلام در حين خاكسپارى حضرت زهرا عليهاالسلام كلماتى دارد كه سزاوار است در اينجا آورده شود.

۳- تصميم منافقين به قتل اميرالمؤمنين بعد از شهادت حضرت زهرا

از ابن‏عباس نقل شده كه چون فاطمه عليهاالسلام مخفيانه دفن شد، اين مسأله آبرو و حيثيت حكومت وقت را زير سؤال برد و اثر منفى در ميان مردم گذاشت، لذا آنان در يك شوراى توطئه‏آميز به اين نتيجه رسيدند كه على عليه‏السلام بايد ترور! گردد آن هم در حال نماز صبح كه هوا تاريك است و قهراً قاتل شناخته نخواهد شد.
بدين منظور خالد بن وليد را نامزد اين جنايت هولناك نمودند و قضيه را با وى در ميان گذاشته. او نيز اعلان آمادگى كرد و قرار بر اين شد كه چون ابوبكر سلام نماز را گفت، بلافاصله اين ترور صورت گيرد.
اسماء بنت عميس، كه در اين تاريخ همسر ابوبكر بود، از پشت‏پرده اين توطئه را فهميد و جريان را از طريق كنيزش به اطلاع اميرالمؤمنين رسانيد، او بدون نگرانى در مسجد حاضر شد و ملاحظه كرد خالد با شمشير و آمادگى كامل در كنار او نشست.
از سوى ديگر ابوبكر عواقب اين كار را سنجيد و نگران عكس‏العمل مردم و خطر آتى آن گرديد، لذا تشهد نماز را چندين بار تكرار كرد و سلام نگفت: سرانجام قبل از خواندن سلام نماز خطاب به خالد گفت: «يا خالد لاتفعل ما امرتك; آنچه را دستور داده‏ام انجام نده» سپس سلام نماز را گفته و از نماز فارغ شد...
على عليه‏السلام در اين هنگام به خالد حمله كرد و شمشير او را از دستش گرفت و وى را به زمين كوبيده روى سينه‏اش نشست و خواست او را بكشد. مردمى كه حاضر بودند جلو آمدند تا خالد را نجات دهد ولى مقدور نشد...
سرانجام ابن‏عباس او را به قبر پيامبر سوگند داد. با اين قسم على عليه‏السلام خالد را رها كرد...


((تاريخ وفات حضرت زهرا ))

تاريخ وفات آن مطهره نيز اختلاف زيادى در كتابها ديده مى‏شود كه جمعا حدود ده قول مى‏گردد، و همگى آنها تاريخ وفات را روى فاصله‏ى ميان رحلت رسول خدا (ص) و وفات آن مخدره‏ى معصومه حساب كرده و ذكر نموده‏اند.
40 روز: مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب پس از آنكه يكى دو قول در اين باره نقل كرده مى‏گويد: برخى گفته‏اند: وفات فاطمه چهل روز پس از رحلت رسول خدا (ص) اتفاق افتاد و اين قول صحيحتر از اقوال ديگر است، و روى همين حساب مى‏گويد: فاطمه (ع) در شب يكشنبه سيزدهم ربيع‏الاخر از دنيا رفت ، و مرحوم اربلى هم در كشف‏الغمه چنين قولى نقل كرده  چنانكه مجلسى (ره) نيز از برخى كتابها آن را حكايت نموده است  نگارنده گويد: در برخى از روايات آمده كه مدت بيمارى فاطمه (عليهاالسلام) چهل روز طول كشيد مانند روايت روضةالواعظين  و روايتى كه مجلسى (ره) از برخى كتابهاى مناقب نقل كرده  بنابراين ممكن است منظور از چهل روز كه در پاره‏اى از نقلها آمده همين مدت بيمارى فاطمه (عليهاالسلام) بوده كه به دست راويان با مدت زندگانى آن حضرت پس از رسول خدا (ص) اشتباه شده باشد، واللَّه اعلم.
72 روز: ابن شهرآشوب اين قول را در مناقب نقل كرده.
75 روز: اين قول نيز در مناقب ذكر شده و مرحوم كلينى (ره) نيز در كافى روايتى از امام صادق (ع) در اين باره روايت كرده و از عيون المعجزات سيد مرتضى (ره) نيز نقل شده است و قول مشهور نيز ميان محدثين و عموم شيعيان همين قول است.
3 ماه: اين قول را مرحوم على بن عيسى اربلى در كتاب كشف‏الغمه از كتاب الذرية الطاهرة دولابى نقل كرده.
95 روز: مرحوم اربلى قول 95 روز را از امام باقر (ع) روايت كرده ، و مجلسى (ره) نيز از كتاب اقبال الاعمال نقل كرده كه جماعتى از اصحاب فرموده‏اند: وفات فاطمه (عليهاالسلام) در روز سوم جمادى‏الثانية واقع شد ، و روى قول مشهور در رحلت رسول خدا (ص) كه روز بيست و هشتم ماه صفر بوده فاصله‏ى آنها همان 95 روز مى‏شود.
6 ماه: اين قول را بيشتر اهل سنت اختيار كرده و عموماً وفات فاطمه (ع) را در سوم ماه رمضان مى‏دانند كه براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتاب احقاق‏الحق مراجعه نماييد.  اقوال ديگر هم در اين باره هست مانند هفتاد روز و 100 روز و 8 ماه كه مشهور همين اقوالى بود كه ذكر شده، و ابوالفرج در كتاب مقاتل الطالبيين گويد:
وفات حضرت فاطمه (عليهاالسلام) چندى پس از رحلت رسول خدا (ص) اتفاق افتاد كه درباره‏ى مدت آن اختلاف شده است و آنها كه بيش از ديگران گفته‏اند: شش ماه، و آنها كه كمتر گفته‏اند: 40 روز، ولى صحيح همانست كه از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: وفادت آن حضرت سه ماه پس از رحلت رسول خدا (ص) بوده است.
نگارنده گويد: اساتيد بزرگوار مادام بفائهم همين سه ماه و نود و پنج روز را عموماً روز وفات دانسته‏اند و شواهدى هم براى آن ذكر مى‏كردند، واللَّه اعلم.

   

وفات حضرت معصومه سلام الله علیها تسلیت باد


وفات کریمه ی اهل البیت

حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

بر حضرت ثامن الحجج علیه السلام و

 آقا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

تسلیـت باد


حرارت آفتاب بعدازظهر جاى خود را به نسيم نوازشگر سپرده بود و من دست‏به سينه در آستانه بارگاه حضرت معصومه(س) ايستاده بودم:
السلام عليك يا فاطمه المعصومه‏

قصد داشتم امروز را در «بيت‏النور» نورانى شوم. «بيت النور» محراب كوچكى است كه حضرت فاطمه معصومه (س) در مدت‏17 روز اقامت‏خود در قم قنوتهاى خويش را با محراب كوچك ولى آسمانى آن عبادتگاه زيبا تقسيم مى‏كردند "بيت النور"; خانه ‏اى است از نور كه هنوز بعد از سالهاى زيادى كه بر آن گذشته عطر بهشتى بانويى ملكوتى را منتشر مى‏كند.
"بيت النور" بوى معصومه(س) مى‏دهد و اگر چشم دل باشد، قوس محرابش تجلى نمازهاى عارفانه فاطمه زهرا(س) است كه در دخترش معصومه(س) تبلور يافته است
اکنون در کنار محراب بی بی دعا گوی شما خوبانم
التماس دعا

   

یا ثارالله


پور علوی شاه زمین است و زمان است

                                             او ساقی میناب می اهل جنان است

بگویید که الله حسین است

                           بگویم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

   

یا حسین (ع)


مجنون بر لیلی بنشیند خوشش آید

                                                             از لعل لبش بوسه بچیند خوشش آید

درجمع مجانین حسین سرخوش ومستیم

                                  دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

   

 

 

علی ای مرد همه میدان ها      ای  فدای  تو جمیع  جان ها

 

کیستی  ای  ز ملک  بالاتر         نیست همتای تو در انسان ها

 

ای  سحاب کرمت بی  پایان              ای  فدای  در  تو  سلطان  ها

 

ای ز سر تا قدمت حسن و کمال               وی وجودت بری از نقصان ها

 

ای   به  پایت   سر سر جنبانان                    گوی   سان در گذر  چوگان ها

 

دوستان      تو    اباذر   صفتان                        دشمنان   تو     ابا سفیان    ها

 

نه  فقط  عقل  ز دستت  حیران                           عشق  هم  در  خط  سر گردان ها

 

عارفان طفل دبستان تو اند     جان   نثاران  تو  قرآن جان ها

 

سائل عطر کلام خوش توست      هر نسیم می وزد از بستان ها

 

ای خیال تو دل انگیز ترین       ای صفا بخش گل و ریحان ها

 

ای  فزون آمده  بر ظرف زمان          وی ابر مرد همه  دورا ن  ها

 

ای  که بازوی  خداوندی  توست            یا  علی  یاور  با  ایمان  ها

 

به  ولایت  که غم  عشق تو  کرد               بی  نیازم  ز  بلا   گردان  ها

 

علی  ای آنکه  به مانند  تو  نیست                 شاه  بیتی  به  همه  دیوان  ها

 

مثل    مرغان    سبک   بال   زنم                     سینه  با  مهر تو  بر طوفان  ها

 

یا  علی  شعر تو  در شعر  شباب                      عطر یاس  است  به  دشتستان ها

 

 

   

به استقبال غدیر


غدیر، کاشتن بذر ولایت درجانها بود و نشان دادن خورشید، به گرفتاران ظلمتها. پیامبر خدا (ص ) در غدیر خم ، براى مسلمانانى که «طاعت خدا» را در «اطاعت از رسول » به اثبات رسانده بودند، رهنمود داد که «اطاعت از اولى الامر» را هم در این قائمه قرار دهند، که آن هم اطاعت از خداست .
از این رو، غدیر خم ، عید ولایت و رهبرى ، عید عدالت و حق گسترى و عید بشریت و روز «انسان » است ، روز پیمان و میثاق با «ولى خدا» و «دین خدا» و «رسول خدا».

 عید غدیر و عید ولایت مبارک

دریغ است که بشر، سرچشمه ساز زلال «ولایت على » سیراب نشود.
بدون ولایت على ، کشتى مسلمانان به ساحل نجات و امنیت نمى رسد. در دنیاى طوفان زده ما، نوح ، على (ع ) است که رهشناس است و موج آشنا و قاطع و هادى . امت بى امام ، رمه اى بى چوپان است و گله اى بى شبان و کشتى بى ناخدا و راه بى علامت و شب بى چراغ ! براى پیمودن این راه ، چه کسى رهشناس تر از «مولود کعبه »؟و قاطع تر از «ابوتراب » و پسندیده تر از «مرتضى » و والاتر از «على »؟
این بودکه رسول اکرم (ص ) از سوى پروردگار فرمان یافت تا «حق مجسم » را آشکارا در بازگشت از «حجة الوداع »، به مردم معرفى کند و «على بن ابى طالب » (ع ) را به امامت و خلافت نصب نماید تا پس از وى ، مردم در حیرت و ضلالت نمانند. پس ، چه روزى شایسته تر از «غدیر» براى عید گرفتن و بزرگ داشتن و شادمانى کردن ؟

انتخاب از : عید غدیر دراسلام - جواد محدثی

   

اگر بخواهیم، او می آید...


بسم رب المهدی

انتظار ظهور يك مصلح بزرگ آسمانى، و اميد به آينده و استقرار صلح و عدل جاويدان، امرى فطرى و طبيعى است كه با ذات و وجود آدمى سر و كار داشته و با آفرينش هر انسانى همراه است و زمان و مكان نمى شناسد و به هيچ قوم و ملّتى اختصاص ندارد.
از اين رو، همه افراد طبق فطرت ذاتى خود مايل هستند روزى فرا رسد كه جهان بشريّت در پرتو ظهور رهبرى الهى و آسمانى و با تأييد و عنايت پروردگار، از ظلم ظالمان و ستم ستمگران نجات يافته، شور و بلوا در جهان پايان پذيرد و انسانها از وضع فلاكت بار موجود نجات يابند و از نابسامانى و ناامنى و تيره روزى خلاص شوند و سرانجام به كمال مطلوب و زندگى شرافتمندانه اى نايل آيند. به همين دليل، در تمام اديان و مذاهب مختلف جهان، از مصلحى ـ كه در آخر الزمان ظهور خواهد نمود و به جنايتها و خيانتهاى ضدانساني خاتمه خواهد داد و شالوده حكومت واحد جهانى را بر اساس عدالت و آزادى واقعى بنيان خواهد نهاد ـ سخن به ميان آمده و تمام پيامبران و سفيران الهى در اين زمينه به مردم با ايمان جهان، نويدهايى داده اند. در اين زمينه، يكى از نويسندگان معروف چنين مى نويسد:"موضوع ظهور و علايم ظهور، موضوعى است كه در همه مذاهب بزرگ جهان واجد اهميّت خاصّى است. صَرفِ نظر از عقيده و ايمان كه پايه اين آرزو را تشكيل مى دهد، هر فرد علاقه مند به سرنوشت بشريّت، و طالب تكامل معنوى وقتى كه از همه نااميد مى شود، و مى بيند كه با وجود اين همه ترقّيات فكرى و علمى شگفت انگيز، باز متأسّفانه بشريّت غافل و بى خبر، روز به روز خود را به سوى فساد و تباهى مى كشاند و از خداوند بزرگ بيشتر دورى مى جويد، و از اوامر او بيشتر سرپيچى مى كند؛ پس بنا به فطرت ذاتى خود متوجّه درگاه خداوند بزرگ مى شود، و از او براى رفع ظلم و فساد يارى مى جويد. از اين رو در همه قرون و اعصار، آرزوى يك مصلح بزرگ جهانى در دلهاى خداپرستان وجود داشته است؛ و اين آرزو نه تنها در ميان پيروان مذاهب بزرگ، مانند: زرتشتى و يهودى و مسيحى و مسلمان، سابقه دارد، بلكه آثار آن را در كتاب هاى قديم چينيان و در عقايد هنديان، و در بين اهالى اسكانديناوى و حتّى در ميان مصريان قديم و حتّى بوميان مكزيك و نظاير آنها نيز مى توان يافت."(مقدّمه كتاب"مهدى موعود"ترجمه جلد سيزدهم بحارالانوار، ص177؛ و مهدى انقلابى بزرگ، ص57، به نقل از كتاب علایم الظهور)
در کتاب شریف بحار الانوار (جلد 51 صفحه 151 حدیث 6) حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام نقل شده است که ملاک رضایت ائمه علیهم السلام از مردم در زمان غیبت حضرت ولی عصر علیه السلام را بیان می فرمایند.
روایت از یونس بن عبد الرحمان است که از امام کاظم علیه السلام سؤال می کند:
یابن رسول الله انت القائم بالحق؟
فقال انا القائم بالحق ولکن القائم الذی یطهر الارض من اعداء الله و یملاها عدة کما ملئت جورا هو الخامس من ولدی له غیبة یطول أمدها خوفاً علی نفسه یرتدّ فیها أقوام و یثبت فیها الآخرون ثم قال علیه السلام: طوبی لشیعتنا المتمسکین بحبّنا فی غیبة قائمناً الثابتین علی موالاثنا و البرائة من اعدائنا اولئک منّا و تحق منهم قد رضوا بنا رضینا بهم شیعة و طوبی لهم. هم و الله معنا فی درجتنا یوم القیامة.
راوی سؤال می کند: یا بن رسول الله آیاشما قیام کننده به حق هستید؟
حضرت فرمودند: من قیام کننده به حق هستم ولی آن قیام کننده ای که زمین را از (لوث وجود) دشمنان خدا پاک می کند و همانطور که زمین پراز ظلم وجود شده آن را مملو از عدالت می نماید پنجمین نفر از نسل من می باشد.
دو غیبتی بس طولانی دارد که به جهت خوف از قتل اوست. در این غیبت اقوامی (از امّت اسلام) مرتّد می شوند و گروهی دیگر ثابت قدم باقی می مانند. آنگاه فرمودند: خوشا بحال شیعیان ما که در زمان غیبت قائم ما، به حبّ ما تمسک کرده اند و بر دوستی ما و بیزاری از دشمنان ما ثابت مانده اند. آنها از ما (اهل بیت) هستند و ما (نیز) از آنهاییم. به درستی که ایشان از امامت ما راضی و ما نیز از شیعه بودن ایشان رضایت داریم و خوشا بحال آنها. به خدا قسم ایشان در روز قیامت در درجه ما خواهند بود.
از این روایت ملاک اصل رضایت ائمه علیهم السلام از شیعیان ایشان آشکار می شود ولی قطعاً این رضایت نیز مراتبی دارد. یعنی همانطور که رضایت ما از امامت ائمه علیهم السلام مراتبی دارد که از اعمال ما مشخص است (مثلاً اگر شخصی در قلب خود به امامت ائمه علیهم السلام راضی است ولی در کردار بر خلاف فرمایشات ایشان عمل می کند معلوم می شود که واجب الاطاعه بودن فرمان ائمه علیهم السلام را در عمل رضایت کامل ندارد اگر چه قلباً پذیرفته است.)

رضایت امامان از ما نیز درجاتی دارد از این رو در حدیثی وجود مقدس پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند علی جان مَثل تو مثل سوره توحید است. که یکبار خواندن آن ثواب ثلث قرآن و دوبار خواندن ثواب دو ثلث قرآن و سه بار خواندن آن ثواب خواندن کل قرآن را دارد. تو را نیز اگر کسی فقط قلباً دوست داشته باشد یک ثلث ایمان در او وجود دارد و اگر کسی هم قلباً و هم در زبان به تو محبت داشته باشد دو ثلث ایمان در او وجود دارد و اگر کسی هم در قلب و هم در زبان تو را دوست داشته باشد و در کردار او نیز این محبت ظاهر باشد (و طبق فرمایشات ایشان عمل کند) تمامی ایمان در او وجود دارد. 
امام صادق علیه السلام در روایتی فرمودند: "اذا اردت ان تعرف اصحابی فانظر الی من اشتدّ ورعه" هر گاه خواستی اصحاب من را بشناسی به کسی که تقوا و ورع او شدید است نگاه کن. و همچنان که می دانید رضایت ائمه اطهار(ع)، رضایت پروردگار متعال می باشد چنانچه نارضایتی آنان از بندگان ناخشنودی خداوند را در پی دارد. بهترين كار انجام واجبات و ترك محرمات مي باشد يعني هر آنچه كه خدا امر به انجام آن كرده به طور كامل انجام دهيم و هر آنچه كه خداوند حكيم نهي كرده و بر ما حرام دانسته ترك كنيم و به اين وسيله است كه شور و حال الهي در ما به وجود مي آيد و ...
پس باید امام زمان علیه السلام و وظایف خود نسبت به حضرت را بشناسیم و عمل کنیم، و مهمتر از همه تقوا و عمل به واجبات و پرهیز از گناه است که آن چه انسان را زودتر از هر چیز به مولایمان می رساند مراقبه و توجه به این که امام حاضر او را نظاره می کند و عمل بر اساس این معرفت می باشد. بهترین کار برای این آرزو به قول گفته حضرت آیت الله بهجت دام ظله: انجام واجبات و ترک محرمات می باشد و دعا نمودن برای تعجیل در فرج مولای غریب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد. البته خودسازی و بالا بردن سطح علمی و عملی انسان در مرحله اول می باشد و سپس ترویج فرهنگ مهدویت و آماده سازی اجتماعی برای تعجیل در ظهور حضرت مهدی(عج) می باشد.
چه کسی گفته باید تا زمان ظهور صبر کنیم بلکه بنا بر آن چه بزرگان می گویند باید اقدام کنیم زیرا خواست خداوند به درخواست ما تعلق می گیرد پس با احساس نیاز و دعا برای تعجیل در فرج و ... می توانیم ظهور مولایمان را تسریع بخشیم. پس اگر ما واقعی و به طور حقیقی او را صدا کنیم و او را از خدا تقاضا نماییم خدا که نعوذ بالله بخیل نیست که نعماتش را از ما دریغ گرداند بلکه این ما هستیم که با بی توجهی و با اعمال بدمان نعمات را به نقمات و بدبختی برای خودمان تبدیل می کنیم.
اللهم عجل لویک الفرج....     

   

دعای اخر هفته


یا قاضی الحاجات

خدایا به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشت،

حسرت نخورم؛

و مردنی عطا کن،

که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز،

من خود چگونه مردن را خواهم آموخت....

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

   

امار  جالب در مورد ۶۷ کشور مسلمان  در جهان

که  یهودیان  حال حاضر  بر انها  غلبه کردهاند

   

دلم گرفته ....


دلم گرفته  می خوام  بیام  تو حرمت  روبروی گنبد طلایی  شما بشینم میدونم که شما حرفامو گوش میدی  پس به درد  دل من گوش بده     

   

نامه ای برای خدا


سلام خداجون

 

امشبم مثل تمام روزهای دیگه زندگیم دلم گرفته خداجون همه بهم میگن خوبی حالا میخوام بدونم تو که

 

 منو خوب آفریدی تو که منو مهربون آفریدی پس چرا همیشه آدمهای بد رو سر راهم قرار میدی خداجون

 

تو که همیشه با منی پس چرا میزاری هر کی از هرجا میرسه اذیتم کنه خدا یا من جز تو هیچ کس و

 

ندارم پس تو کمکم کن تو که همه کس منی کمکم کن خدایا بهت احتیاج دارم تو به دادم برس تنهام دیگه

 

 دارم خسته میشم خدایا کاری کن که هر چه زودتر بیام پیش تو فقط تنها چیزی که خوشحالم میکنه

 

 بودن با تو پس کاری کن که بیام پیش تو می دونم خواسته بزرگی هست ولی تو بزرگتر از هر چیزی

 

هستی پس می تونی اینو بهم بدی پس مرگ رو برام نزدیک و شیرین کن دوست دارم بهت برسم به

 

امید روزی که در کنار تو باشم خدای خوبم دوست دارم از طرف بنده گناه کارت تنها

   
اخلاق پیامبر (ص)
 
رسول اکرم روی جهات و مصالحی غنایم جنگ حنین را تنها بین قریش تقسیم فرمود و به انصار چیزی نداد.بعضی از انصار که در پیشرفت اسلام سهم بزرگی داشته و خدمات درخشانی کرده بودند ،خشمگین شده و از آن حضرت رنجیده خاطر شدند و آنرا به تحقیر و بی احترامی به خود تلقی کردند.خبر به رسول اکرم رسید ،دستور داد انصار در یک جا جمع شوند و جز انصار کسی شرکت نکند.
پیامبر اعظم به اتفاق حضرت علی به مجلس آمدند و در وسط جمع نشستند.سپس پیامبر فرمود من از شما پرسشهایی می کنم به من پاسخ دهید عرض کردند سوال کنید.آیا شما گمراه نبودید و خداوند به وسیله من شما را راهنمایی نکرد؟گفتند بله.آیا شما در پرتگاه نبودید و خداوند به وسیله من شما را خلاص کرد؟گفتند بله.آیا شما دشمن یکدیگر نبودید و خداوند به وسیله من شما رامهربان نکرد؟عرض کردند بله.سپس پیامبر چند لحظه سکوت کرد ،بعد فرمود:چرا شماها به کارهای خود جواب مرانمی گیرید؟ عرض کردند چه بگوییم؟
فرمود:شما می توانید بگویید:ای پیامبر از مکه اخراجت کردند ما تورا پذیرفتیم. تو بر جان خود خائف بودی ما امانت دادیم دگران تو را تکذیب کردند ما تورا پذیرفتیم.
این سخنان پیامبر آنچنان در انصار تاثیر کرد که بلان بلند گریه کردند.بزرگان انصار برخواستند،دست پیامبر را بوسیدند و از عمل آن حضرت در تقسیم غنائم اظهار رضایت نمودند و گفتند ثروت ما نیز در اختیار شما اگر مائلی آنرا هم بین قریش تقسیم کن.کسانیکه اظهار عدم رضایت کردند سوء نیتی نداشتند و اینک از گفته خود استغفار می کنند و شما نیز در پیشگاه پروردگار برای آنها طلب مغفرت کن.
پیامبر دعا کرد خدایا انصار و فرزندان و فرزندان و فرزندان آنها را ببخش. fgfd
   

مهدی جان کی میایی؟


  خبر آمد خبری در راه است                               سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید...شاید                                       شاید این جمعه بیاید...شاید

 پرده از چهره گشاید...شاید

 دست افشان...پای کوبان می روم

  بر در سلطان خوبان می روم

   می روم بار دگر مستم کند

    بی سر و بی پا و بی دستم کند

     می روم کز خویشتن بیرون شوم

      در پی لیلا رخی مجنون شوم

       هر که نشناسد امام خویش را

         بر که بسپارد زمان خویش را

 

           با همه لحظه خوش آواییم

            در به در کوچه ی تنهاییم

              ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

               نغمه ی تو از همه پر شور تر

                 کاش که این فاصله را کم کنی

                   محنت این قافله را کم کنی

                     کاش که همسایه ی ما می شدی

                       مایه ی آسایه ی ما می شدی

                         هر که به دیدار تو نایل شود

                           یک شبه حلال مسائل شود

                              دوش مرا حال خوشی دست داد

                                 سینه ی ما را عطشی دست داد

                                    نام تو بردم لبم آتش گرفت

                                    شعله به دامان سیاوش گرفت

                                    نام تو آرامه ی جان من است

                                   نامه ی تو خط اوان من است

                                  ای نگهت خاست گه آفتاب

                                در من ظلمت زده یک شب بتاب

                              پرده برانداز ز چشم ترم

                            تا بتوانم به رخت بنگرم

                           ای نفست یارومدد کار ما

                         کـــــــــــی و کجــــــــــــا وعده ی دیدار ما

                       دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

                      به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

                     به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

                   تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

                  کدام گوشه ی مشعر

                 کدام گوشه ی منا

               به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

              ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

            تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

          ببوسم خاک پاک جمکران را

        تجلی خانه ی پیغمبران را

      خبر آمد خبری در راه است

     سر خوش آن دل که ار آن آگاه است

  شاید این جمعه بیــــــاید...شـــاید

 پرده از چهره گشاید...        شـــاید .

   

يا علی گفتيمو...


يا علی گفتيمو عشق آغاز شد

مرغ دل آماده پرواز شد

مرغ دل با ياد تو پر ميزند

در نجف بر قبر تو سر ميزند

بر خلايق سرور و مولا تويی

هم طراز حصرت زهرا تويی

حضرت زهرا دلش ازنور بود

ليک از جور عدو مهجور بود

کيست همچون فاطمه حامی تو؟

حامی مظلومه نامی تو

جان آن پهلو شکسته همسرت

دعوتم کن در حريم اطهرت

                            

   

<<عیدسعیدفطر>>

 با اینکه عیدهای مذهبی رو همه شون رو دوست دارم ولی عید فطر یه چیز دیگه است. از اشتیاق تعطیلی غیر قطعی شبش که از بچگی و دوران مدرسه مونده برای اینکه بالاخره کی تعطیل می شه تا الان که هنوزم اون حس هست و تعطیلی ناخواسته زودترش می چسبه. با اینکه گاهی این سالهای اخیر خوب نبوده امسال می خوام جبران کنم. چون دوباره قلبم پر از امید شده و می دونم که اگر تلاش کنم و توکل ممکنه. خوشحالم که این مدت خودم بودم و موندم. خوشحالم که تو اینقدر می فهمیم و همیشه همراهیم می کنی. خوشحالم که این مدت رو با همه سختیش صبر کردم و حالا می خوام که تواناییهام رو ثابت کنم به خودم...خوشحالم که این روحیه رو دارم که کار کنم و لذت ببرم...دوست دارم این روزها روزهای خوبی باشه...دوست دارم سعی کنم بیشتر روزهام روشن و پر از عشق باشه. با اینکه روزهای دردناک هم برای آدم کم آموختنی ندارند. خوشحالم که داری میای و زیاد هم می مونی...از اینکه احساس می کنم اینقدر دارم زندگی یاد می گیرم این مدت خوشحالم...

معشوقه به سامان شد تا بادا چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا بادا چنین بادا

یاری که دلم خستی در بررخ من بستی

غم خواره یاران شد تا بادا چنین بادا

زآن خشم دروغینش زآن شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا بادا چنین بادا

شب رفت و صبوح آمدغم رفت و فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا بادا چنین بادا

عید آمدو عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا بادا چنین بادا

 

   

عشق به مولا


سلام علیکم امیدوارم حال شما خوب باشد و عید خوبی را سپری کرده باشید. ما که این چند روزه یه سر به شهرمون  زدیم و کلی حال کردیم. امروز متذکر ناگفته هایی (گفته شده) در مورد آخر الزمان و حضرت مهدی (عج) را خدمت شما عرض می کنم. ممکنه بگویید اینها که گفته شده و چیز جدیدی نیست؟ ولی حقیقت امر این است که این روایات و شخنان کمتر یادآوری شده و به همین دلیل حالت ناگفته دارد. اول بیوگرافیه مختصری از حضرت صاحب الزمان را خدمت شما می گویم تا مبنای بحث اصلی خود قرار دهم.

 

بیوگرافی : حضرت صاحب امر در سال 15 شعبان سال 225 هجری قمری در شهر سامرا عراق متولد شد. مادر بزرگوارشان نرگس دختر امپراتور روم شرقی و پدر گرانقدرشان حسن پسر امام هادی (ع) می باشند. او زندگی خاصی را شروع کرد و هنوز هم بعد از 1200  سال به زندگی پر برکت خود ادامه می دهد به کیفیتی که مجهول است و سوال کردن درباره ی آن بدعت نیست.

 

ظاهر و تیپ حضرت : به نقل از امام صادق (ع) : سن و سال:   او در سن پیران است ولی سیمای جوان دارد ناظران بر او گمان می برند چهل سال یا کمتر دارد، او با مرور شب و روز پیر نمی شود، تا پایان عمرش فرا رسد. ( بحار ، ج52، ص 285)

 

ریخت شناسی:رسول الله (ص):  مهدی از خاندان ماست، بلند پیشانی و برآمده بینی(اثبات الهاه ج7،ص 185)

 

ا زامام باقر (ع) نقل است : روزی عمربن خطاب از امیرالمومنین درباره ی مهدی توضیح خواست . ایشان فرمودند : اما نامش حبیبم رسول خدا عهد کرده که نامش را نبرم تا خداوند او را مبعوث کند، اما سیمایش ، او جوان نه بلند قد و نه کوتاه قد، خوش صورت است ، مویش زیبا استو از سرش به شانه اش ریخته، نور صورتش سیاهی موی سر و صورتش را تحت الشعاع قرار داده است . (به نقل از فروغ تابان ولایت ص 43)

 

زور و قوه ی بدنی : قائم(عج) کسی است که هرگاه خروج کند ، در سن پیری است اما سیمای جوان دارد، و آنچنان قدرت جسمی دارد که اگر دستش را به بزرگترین درخت روی زمین بیندازد ، می تواند آن را از ریشه بکند ، و اگر در میان کوه ها صدایش را بلند کند سنگهای کوه ها قطعه قطعه گردد،عصای موسی(ع) و انگشتر سلیمان(ع) همراه اوست. (اعلام الوری ص 407)

 

ایمیل به امام: حدیثی دیدم که مبنی بر رنسانس علمی در زمان ظهور حضرت است . خودتون را جای مردم 1200 سال پیش بزارید و این رو بخوانید : وقتی قائم ما قیام کند ، خداوند شنوایی گوش ها و بینایی چشم های شیعیان ما را به گونه ای زیاد می کند که دیگر میان آنها و امام زمان پیک پست نخواهد بود . یعنی آنها مستقیما هر جا باشند با امام (ع) تماس می گیرند.(بحار ج 52 ص 336) است ، می بیند و برعکس مومنی که در غرب جهان است برادرش را در غرب جهان می بیند.(بحار ج 52 393)«برای رفقای خودم: بچه ها به حسین (ر) بگید اینجا گفته برادرش نه ...»

نتیجه: مطلب درباره ی امام زما ن آنقدر زیاد است که  اگر بخواهیم بگوییم از صفحه مانیتورتون بیرون می زنه . حالا فعلن اینو بعنوان ظواهری از امام زمان داشته باشید بعدن مفصلا هر بعد از شخصیت امام ، علایم ظهور و دوستان و دشمنان امام را باز می کنم تا شما خود ، دوستان امام و دشمنانش را بشناسید و جایگاه خود را بدانید.

   

الهم عجل لولیک فرج

 

   
مهمونی
 
بوي ماه رمضون كه به مشام مي‌رسه، دلم به شور مي‌افته! خجالت مي‌كشم! نمي‌دونم چكار كنم!
همه مي‌گن كه ماه مبارك، ماه مهمونيه، همه هم به اين گفته اعتقاد دارن،
اما اين مهموني براي من و افرادي مثل من خيلي سخته! آخه وارد مهموني كريم شدن و ندونستن كه چطوري از كرامت كريم بهره بردن درد بزرگيه!
وقتي مي‌بينيم كه ماه‌هاي رمضان فراواني گذشته و فقط حسرت خوب بهره بردنش به دلم مونده، پيش خودم مي‌گم يعني ماه مبارك امسال هم اين‌طوريه؟
خدا ما را داخل مهموني هر سالش مي‌كنه و حسابي هم شرمنده!
اميدوارم داستان امسال براي هممون فرق بكنه بتونيم از صاحب مهموني يه هديه خوب و حسابي بگيريم!
هرچند كه لياقت امثال من نباشه ولي به خاطر گل روي خوب‌ها و محبوباي خدا اين هديه به جامعه شيعه داده بشه.
آمين يا رب العالمين
والعاقبه للتقوي
   
بوي ماه رمضون كه به مشام مي‌رسه، دلم به شور مي‌افته! خجالت مي‌كشم! نمي‌دونم چكار كنم!
همه مي‌گن كه ماه مبارك، ماه مهمونيه، همه هم به اين گفته اعتقاد دارن،
اما اين مهموني براي من و افرادي مثل من خيلي سخته! آخه وارد مهموني كريم شدن و ندونستن كه چطوري از كرامت كريم بهره بردن درد بزرگيه!
وقتي مي‌بينيم كه ماه‌هاي رمضان فراواني گذشته و فقط حسرت خوب بهره بردنش به دلم مونده، پيش خودم مي‌گم يعني ماه مبارك امسال هم اين‌طوريه؟
خدا ما را داخل مهموني هر سالش مي‌كنه و حسابي هم شرمنده!
اميدوارم داستان امسال براي هممون فرق بكنه بتونيم از صاحب مهموني يه هديه خوب و حسابي بگيريم!
هرچند كه لياقت امثال من نباشه ولي به خاطر گل روي خوب‌ها و محبوباي خدا اين هديه به جامعه شيعه داده بشه.
آمين يا رب العالمين
والعاقبه للتقوي
   
درباره وبلاگ
عشق يعني قطره را عاشق شدن، از نگاهِ اين و آن فارغ شدن عشق يعني دل به دريا دادن و توي متنِ زندگي صادق شدن عشق يعني عبور از مرزِ جان حُرمتِ بيچاره گان را پاسبان عشق يعني در گذرگاهِ زمان بهرهر اُفتاده اي، بگذرزِجان عشق يعني جاده اي بي انتها در وصال دوست حيحا زدن عشق يعني تکه سنگي خرد و ريز در سايش کوهها رسوا شدن عشق يعني سايباني سرد و خيس از طلوع خورشيد غافل شدن عشق يعني مغروق دري
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

golemohebat

امیر حسین صادقی

http://golemohebat.blogfa.com

اکسیر عشق

عشق يعني قطره را عاشق شدن، از نگاهِ اين و آن فارغ شدن عشق يعني دل به دريا دادن و توي متنِ زندگي صادق شدن عشق يعني عبور از مرزِ جان حُرمتِ بيچاره گان را پاسبان عشق يعني در گذرگاهِ زمان بهرهر اُفتاده اي، بگذرزِجان عشق يعني جاده اي بي انتها در وصال دوست حيحا زدن عشق يعني تکه سنگي خرد و ريز در سايش کوهها رسوا شدن عشق يعني سايباني سرد و خيس از طلوع خورشيد غافل شدن عشق يعني مغروق دري Emaile=kinglove_kinglove21@yahoo.com Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا