|
پور علوی شاه زمین است و زمان است
او ساقی میناب می اهل جنان است بگویید که الله حسین است بگویم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
مجنون بر لیلی بنشیند خوشش آید
از لعل لبش بوسه بچیند خوشش آید درجمع مجانین حسین سرخوش ومستیم دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
هرچی آرزوی خوبه ماله تو هرچی که خاطره داریم ماله من اون روزای عاشقونه ماله تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه اول دو راهی آشنا شدن تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودن همه ی غصه همین بود میتونستم با تو باشم مثه سایه مثه رویا اما بیدارمو بیاب مثه تو تنهای تنها
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو کیستی که من از موج هر تبسم تو به سان قایق سرگشته روی گردابم من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرینت تو دور دست امیدی و پای من خستس چراغ چشم تو سبز است و راه من بستس تو آرزوی بلندی و من کوتاه مدام پیش نگاهی پیش نگاه چه آزوی محالیست زیستن با تو مرا همی بگذارند یک سخن با تو
اي كه گفتي عشق را درمان به هجران مي كنند كاش مي گفتي كه هجران را چه درمان مي كنند
خیلی سخته توی دنیا دیدن اشکا روی گونت حتی کوه هم میشه ویرون با نگاه عاشقونت خیلی سخته توی دنیا گریه های تو رو دیدن منی که چشاتو می خوام برای ستاره چیدن خیلی سخته توی دنیا پیش گریه هات نشستن آخه باز تو سینه ام میره تا مرز شکستن دوست دارم قد یه دنیا مهربونی چشاتو خیلی سخته که ببینم روی گونه گریه ها تو یه طرف منو نگاهت یه طرف بغض شکستت یه طرف اشکای پاکت یه طرف صدای خستت نازنین اشکاتو پاک کن تا منم غصه نگریم دوست دارم برام بخندی دوست دارم برات بمیرم
خيال با تو بودنم مرا رها نمي كند ، به حال روزگار من كسي دعا نمي كند ، تويي كه قد كشيده اي به وسعت خيال من ، به خواب ديده ام تورا ، دلم خطا نمي كند ، دلم گرفته نازنين براي لمس بودنت ، كسي از اين جنون،، مرا رها نمیکند
علی ای مرد همه میدان ها ای فدای تو جمیع جان ها کیستی ای ز ملک بالاتر نیست همتای تو در انسان ها ای سحاب کرمت بی پایان ای فدای در تو سلطان ها ای ز سر تا قدمت حسن و کمال وی وجودت بری از نقصان ها ای به پایت سر سر جنبانان گوی سان در گذر چوگان ها دوستان تو اباذر صفتان دشمنان تو ابا سفیان ها نه فقط عقل ز دستت حیران عشق هم در خط سر گردان ها عارفان طفل دبستان تو اند جان نثاران تو قرآن جان ها سائل عطر کلام خوش توست هر نسیم می وزد از بستان ها ای خیال تو دل انگیز ترین ای صفا بخش گل و ریحان ها ای فزون آمده بر ظرف زمان وی ابر مرد همه دورا ن ها ای که بازوی خداوندی توست یا علی یاور با ایمان ها به ولایت که غم عشق تو کرد بی نیازم ز بلا گردان ها
علی ای آنکه به مانند تو نیست شاه بیتی به همه دیوان ها مثل مرغان سبک بال زنم سینه با مهر تو بر طوفان ها یا علی شعر تو در شعر شباب عطر یاس است به دشتستان ها
تمام آیه قرآن همین است به قرآن حرف یزدان این چنین است به کوریه دو چشم اهل سنت فقط حیدر امیر المو منین است ولایت بی عبادت حقه بازیست اساسه مسجداش بتخانه سازیست چرا سنی نمی خواهد بداند وضویه بی ولایت آب بازیست غدیر، کاشتن بذر ولایت درجانها بود و نشان دادن خورشید، به گرفتاران ظلمتها. پیامبر خدا (ص ) در غدیر خم ، براى مسلمانانى که «طاعت خدا» را در «اطاعت از رسول » به اثبات رسانده بودند، رهنمود داد که «اطاعت از اولى الامر» را هم در این قائمه قرار دهند، که آن هم اطاعت از خداست .
دریغ است که بشر، سرچشمه ساز زلال «ولایت على » سیراب نشود. انتخاب از : عید غدیر دراسلام - جواد محدثی یادمان باشدخاطرمان اگر تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکینم
بدترین حالت دلتنگی اینه که عشقت و کنارت ببینی و هیچگاه بهش نرسی
تو جاده چشمم افتاد به یه تابلو که روش نوشته بود:
(( دوست داشتن دل می خواد نه دلیل ))
شاید این جملاتی رو که نوشتم تکراری باشه اما ...
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
> زیر آوار خود خواهی هاش دلم شکست <
مثل همیشه سر قرار دیر اومد. سر دیر اومدنش یه عذر خواهی کوچولو هم نکرد. اومد و رو در روی دلم ایستاد و گفت که نشون شده برای پسر داییش که تو خارج هست. تا این و گفت آسمون رو سرم خراب شدو داشتم از غم آتیش می گرفتم . تموم کوچه ها شدن برام شاهراه جهنم. هر کاری کردم نتونستم جلوی گریه مو بگیرم. بهش گفتم من عاشقت شدم پس من چی؟ گفت عشق دروغه و دلم و شکست. گفتم خودت دوستش داری؟ با اون که یک هفته دیده بودش گفت خوب مامان بابام که راضی هستند منم که دایی مو دوست دارم حتما پسرش هم مثل خودشه گفت میخوادش. به راحتی دل من و تو سرمای بی احساسیش طرد کرد. کاش وقتی نمیتونیم دلی رو شاد کنیم حداقل اون و نشکنیم کاش می دونست به چشمهاش عادت کردم. یکی بیاد رو دلم مرهم بذاره که دارم دق میکنم. اونی رو دلم پا گذاشت که... کاش بدونیم سرمایه و پیوند خانوادگی ضامن خوشبختی نیست اونی که خوشبختی میاره عشق یه دل ساده هست بهم گفته بود که ساده ام اما نگفت می خواد... این یه رسم بدی هست که عاشق ها تنها می مونن. بچه نظر بدین و دلم و آروم کنید. دلم میخواد بمیرم تا از این همه آدمهای بی احساس جدا بشم. کاش با من می ماند تا من تا پای جون باهاش می ماندم. دعا کنیدکه....
شب خسته از خیانت نفسه مارو بریده داغ مه جا گذاشته روی این تن دریده خواهش چشای سعادت سرنوشتم رقم زد کی می فهم یی غریبه بازی مارو بهم زد بازی بین من وتو مونده بی برگ برنده وقتش شومی تقدیر راه برگشت رو ببنده فرق تقدیر و جنون رو هیچ کسی به ما نگفته بزار اتفاق اخر واسه جفت مون بی افته انتهای جاده این بار می رسه به خواب دریا تو بگو خدا نگهدار که بمیره بی تو رویا کاش می شد بی تفاوت بود
کاش می شد قلب رسوا را از طپش های جنون اسا ملامت کرد
کاش می شد از خطا های دل نادان روزی احساس ندامت کرد
کاش می شد پاک کرد از سینه یادش را
عشق او را دست طو فان داد
خاطراش را به نیسیان داد
کاش می شد بشکنم عهد محبت را
تا بسوزانم دلش یار دگر گیرم
پر گشایم چون پرستوها جا به دامان سحر گیرم
کاش می شد عشق او را در سینه من گم
کاش او هم بود مانند همه مردم
اشکی در گذر گاه تاریخ ازهمان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان ادم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخی دشمنی در خون شان جوشید ادمیت مرد گرچه ادم زنده بود ! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند ادمیت مرده بود! بعد دنیا هی پر از ادم شد واین اسیاب گشت وگشت قرن ها از مرگ ادم هم گذشت ای دریغ ادمیت بر نگشت! قرن ما روز گار مرگ انسانیت است من که از پز مردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست و ندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست مرگ او از کجا باور کنم ؟ فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست. فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هر گز نرست . فرض کن جنگل بیابان بود ا روز نخست ! در کویری سوت وکور در میان مردی با این مصیبانها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است. |
|






















